|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 7:58 توسط namalom
|
|
||||||||||
|
|
|
||||||||||||
|
|||||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 7:55 توسط namalom
|
|
|||||||||||||
|
|
|
|
این عکس جنایت وحشتناک و غیر انسانی عمال حکومت فاشیستی و آدم کش آخوندی در ۲۲تیر ۱۳۶۸ روز شهید کردن دکتر عبالرحمن قاسملو دبیر کل حزب دمکرات کردستان بر سر میز مزاکره در اتریش میباشد. آنها با این عمل ثابت کردند که با ماهیت انسان دشمنی دارند. ولی باید بدانند تا دمکرات زنده است راه قاسملو ادامه دارد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 7:50 توسط namalom
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10:23 توسط namalom
|
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 7:54 توسط namalom
|
|
|||||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم سرانجام پس از ماه ها کش و قوس ، گفت و شنود ، تکاپو و تلاش جریان های سیاسی کشور ، انتخابات نهم ریاست جمهوری به پایان رسید . قاعدتا یکی غالب و یکی مغلوب ، یکی پیروز و یکی بازنده ، یکی موفق و یکی ناموفق خوانده می شود . چنین نیز هست . ما نیز به عنوان جمعی از کردهای اصلاح طلب که عمر نام و تلاشمان با این نام کمتر از شش ماه است ظاهرا در دو مرحله انتخابات بازنده و مغلوب و ناموفق شده ایم: هم در دفاع از دکتر معین و هم در دفاع - دله باور مه که - از هاشمی رفسنجانی ! و البته چنین هم شد و کسی را توان انکار نیست الا اینکه حضور در صحنه انتخابات را از منظر دیگر نیز ببینیم. اصلاح طلبان کرد ترکیبی بود از فعالان سیاسی و فرهنگی که یک سر آن افراد ی موسوم به روشنفکر دینی و در سر دیگر ش افرادی که دستکم ادعای دینداری ندارند ، گرچه با اغماض ملی مذهبی نیز خوانده شوند. اما انکار نمی توان کرد غالب اینان – بویژه گردانندگان اصلی – از فعالانی بوده و هستند که گذشته ای همبسته با جمهوری اسلامی دارند و معدودی هنوز هم سمتی دارند در سیستم ، همچون دکتر رمضان زاده که سخنگوی دولت خاتمی است و خود نیز هرگز داعیه اپوزسیونی و مخالفت با سیستم حاکم را نداشته اند الا اینکه منتقد باشند! برخی جوان و حتی نوجوان و برخی نیز میانسال و چه بسا سالمند ، گروهی بیشتر مرد و تک و توکی نیز زن و دختران جوان ، دسته ای شیعی و دسته ای دیگر سنی ، جمعی در استان کردستان و کرمانشاه و آذربایجان غربی ساکنند و معدودی نیز در تهران ، پایتخت کشور! در میان همین ترکیب ناهمگون بودند و هستند - که ناگفته پیدا بود و هست – افراد انگشت شماری که نیت شان فقط سودجویی از این جریان بود و تا حدی موج سواری و البته بودند و هستند کسانی که قلبا چنین جریانی را باور داشته و راه اصلاح طلبی را تنها راه دفاع از حقوق مشروع کردها می دانند . و بی تردید دسته اخیر اکثریت افراد حاضر در نشست ها بودند. ماهیت راه و رسم در پیش گرفته شده از سوی اصلاح طلبان کرد به نحوی بود که هر کس از منظر خود به آن می توانست نگریست: گروهی وابسته به اجنبی و تجزیه طلب شان خواندند , گروهی دولتی و تشنه قدرت و بعضی نیز جمعی دلسوز و مشتاق عدالت و دموکراسی! اکنون این برداشت ها نه که مهم نیست اما مهم تر آن است که خود در باز تعریف جریان اصلاح طلبی شان چه تعریفی از خود ارایه می کنند البته با تعمق در آنچه در شش ماه گذشته روی داد. آنان باید نیک اندیشه کنند : کی هستند , چه خواستند , چگونه خواستند , چه میزان موفق شدند و مهم تر اینکه در آینده چکار باید بکنند؟ اصلاح طلبان کرد که به تعبیر برخی دوستان بهتر بود گفته می شد " جمعی از کردهای اصلاح طلب " همانگونه که از نام شان پیداست : کرد هستند: کرد ایرانی , اصلاح طلب هستند : همفکر با اصلاح طلبان کشور که از خرداد76 در عرصه سیاسی ایران رخ نمودند , و لابد بر اصول اصلاح طلبی ایرانی پای بند: بر حرمت و کرامت انسانی , حقوق شهروندی , آزادی , عدالت و دموکراسی پای می فشارند . اینان بر این باورند که مبارزات مسلحانه و خشن به عنوان روشی برای مطالبه حقوق سیاسی و مدنی شان پاسخگو نیست لذا گفتمان مدنی را به مثابه بستری مناسب برای طرح مطالبات برگزیدند. اینان گرچه سطح مطالبات را رفیع می بینند اما در این مرحله و در دورانی که ملت در پی گزینش رئیس جمهور بود جز در چارچوب اختیارات رئیس جمهور سخن گفتن را بیهوده تلقی کردند و در پی پنج نشست , مطالبات پا نزد گانه در حوزه های سیاسی , فرهنگی , اجتماعی و اقتصادی را وارد فضای گفتمان انتخابات کشور کردند. نامه سرگشاده برای همه نامزدهای ریاست جمهوری ارسال کردند , با جمعی از آنان مذاکره حضوری کردند و گاه از طریق وبلاگ های شخصی با آنان به سخن پرداختند. در 27 تیر از دکتر مصطفی معین نامزد اصلاح طلبان پیشرو حمایت کردند , بیش از 350 هزار رای کردها را برای او به ارمغان آوردند اما نامزد مورد حمایت شان رای لازم برای صعود به مرحله بعد را بدست نیاورد . در دور دوم , با وصف انتقادهای شدید شان از هاشمی رفسنجانی , بدلیل ترس از حاکم شدن جریان افراطی راست , همسو با اجماع طیف اصلاح طلبان کشور در نشست پنجم سنندج از مردم کرد دعوت کردند به هاشمی رای بدهند و البته این بار نیز آرای کردها در حدی نبود که نشان از موفقیت اصلاح طلبان کرد داشته باشد. در سطح کشور نیز با وجود ده میلیون رای هاشمی , برنده انتخابات رادیکال ترین نامزد محافظه کاران بود که با بیش از هفده میلیون رای بر کرسی ریاست کشور نشست. اگر فقط برنده شدن نامزد مورد نظر اصلاح طلبان کرد در انتخابات ریاست جمهوری را هدف اصلی این جریان بدانیم , قاطعانه می توان گفت با وجود مشارکت بیش از سیصد هزار هم میهن کرددر رای دادن به دکتر معین و بیش از یک میلیون رای به مجموع اصلاح طلبان , آنان شکست خوردند. به همین صراحت ! اما اگر بر گفته ها و نوشته های اصلاح طلبان کرد در شش ماه گذشته نیم نگاهی بیفکنیم داستان چیز دیگری خواهد شد. آنان گفتند و نوشتند که انتخابات بستر مناسبی است برای طرح مطالبات مردم کرد , لذا کوشیدند بخشی از مطالبات قومی وارد گفتمان سیاسی کشور شود . این اتفاق افتاد . گرچه دکتر معین تنها نامزدی بود که صریح و شفاف از تعهد خود برای تامین این مطالبات سخن گفت اما سایرین هم هر یک با زبانی و سطحی از همه یا بخشی از این مطالبات سخن به میان آوردند. حتی یک نفر از نامزدها از مناسب بودن الگوی فدرالیسم برای تحقق مطالبات محلی ایرانیان سخن گفت . دو یا سه نفر هم مطالبات جامعه اهل سنت را جایگزین مطالبات قومی کردند که تفاوت چندانی در عناوین مشاهده نشد. و برنده انتخابات که از نگاه ما کمترین تناسب را با مطالبات محلی دارد از دولت عدالت , افزایش اختیارات محلی و شایسته سالاری سخن به میان آورد و تلویحا بکارگیری همه اقوام در مناسب عالی دولتی! را مطرح کرده است. از دیگر سو در پی نشست های اصلاح طلبان کرد در سایر مناطق قومی کشور , همچون ترکمن صحرا , بلوچستان , خوزستان و قشقایی ها از مطالبات اصلاح طلبانه سخن به میان آمد که به نوعی توجه به حل مسائل واقعی سیاسی و اجتماعی اقوام ایرانی را به دولتمردان گوشزد کرد. اکنون رئیس جمهور منتخب – فارغ از اینکه چه فرایندی طی شد تا به این جایگاه دست بیابد- با سوگندی که یاد می کند باید برای اجرای قانون اساسی عهد ببندد . بخش مهمی از مطالبات , اجرای اصول معطل مانده قانون اساسی است که ناظر به تحقق مطالبات کردها نیز هست, او نمی تواند نسبت به این مطالبات بی تفاوت باشد. اصلاح طلبان اگر خود را ابزار مقطعی داغ کردن انتخابات ندانسته باشند – که نمی دانند – باید در این دوران به عنوان بخشی از اصلاح طلبان کشور مصرا خواستار تامین این مطالبات باشند و ÷ی گیری تحقق وعده های منتخب جدید را جزو وظایف خود بشمارند. از نگاه دیگر یک جریان اصلاح طلبی بر اساس اصول اصلاح طلبی موظف است از هر منفذی برای تحقق مطالبات مردم تلاش کند . بدون تردید رسالت سنگین اصلاح طلبان کرد سنگین تر شده است و اینان اگر بر عهد خود پایبند ند باید در این شرایط با هشیاری بیشتر بکوشند دولتمردان جدید را در مواجهه با خواست های قانونی هم میهنان کرد شان قرار داده و تا تحقق کامل آن از پای ننشینند. و این مداومت و نقد قدرت رسالت همیشگی جریان اصلاح طلبی است. جریانی که تدریجی , آرام و قانونی بودن , مشی آن است. از دیگر اهداف نشست های هم اندیشی اصلاح طلبان کرد ایجاد فضای گفتگوی بین فعالان سیاسی کرد اعلام شد . در این مدت کوتاه اهمیت این مسئله بیشتر از پیش مشخص شد. حضور کردها در این نشست ها – فارغ از مذهب و گرایش های خاص – زمانی مهم تر جلوه نمود که مخالفان آنان با چه حساسیتی از این یکپارچگی و همبستگی اظهار نارضایتی کردند. در سنندج , در ارومیه و ایلام بطور واضح تری برخی روحانیون از این مسئله ابراز نگرانی کردند و کار به جایی رسید که امام جمعه و استاندار ایلام اجازه ندادند نشست چهارم در این شهر برگزار شود. نتیجه این اقدام عکس العمل بسیار شورانگیز بیش از پنج هزار مرد وزن کرد ایلامی به حضور دبیر شورای هماهنگی اصلاح طلبان کرد در 25 خرداد د ر ایلام بود که نشان داد همبستگی کردها با هر مذهب و لهجه زبانی خواست قلبی همه کردهای هم میهن است. تداوم این نشست ها در آینده می تواند تحقق بخش این هدف نیز باشد . چه بسا ضرورت این مسئله در شرایط کنونی بسیار بیشتر از زمانی باشد که ممکن بود نامزد مورد حمایت اصلاح طلبان کرد رای می آورد. ایجاد فضای گفتگو و نقد متقابل و تبادل نظر فعالان سیاسی داخل کشور که پذیرفته اند در چارچوب قوانین رسمی کشور فعالیت کنند با کردهای مهاجر خارج از کشور نیز یکی از دستاوردهای با ارزش جریان اصلاح طلبان کرد بود . در گذشته نگاه اینان به هم بسی متفاوت تر بود و بر خاسته از " سیاه و سفید " نگریستن مسائل. اکنون به نظر می رسد همه – جز اندکی مطلق گرا- به این قناعت رسیده اند که انحصار گرایی روش مناسبی نیست . ما باید اجازه بدهیم هر فعال سیاسی کرد در هر جا به تشخیص و روش خود برای تحقق مطالبات مشروع کردها تلاش بکند . اگر این حق را برای یکدیگر قائل شدیم شاید یکی از اهداف اصلاح طلبی تحقق یافته باشد. شکی نیست رسیدن به این وضعیت سخت نیازمند صبر , متانت و پایداری است. شاید یکی از دستاوردهای گرانسنگ حضور اصلاح طلبان کرد در عرصه انتخابات روشن شدن این مسئله مهم بود که ما نیز به سان بسیاری از گروه های سیاسی کرد که زندگی کردها را یک ساحتی می بییند , فقط بخش هایی از مطالبات مردم را دیدیم و در مسائلی دیگر یا ندیدیم یا خیلی کم رنگ دیدیم. ترکیب آرای هم میهنان کرد در مرحله اول و دوم نشان داد که مطالبات اقتصادی و مادی یک دغدغه جدی است و ما نتوانسته بودیم با ذکر مصداق های مشخص در این زمینه طرح موضوع کنیم. ظاهرا اکتفا به درخواست کلی اجرای اصل 48 قانون اساسی هم میهنان رای دهنده را قانع نکرد . در عرصه رقابت هم نتوانستیم هم میهنان مان را قانع کنیم که رای دادن به هاشمی – با وصف تمام ضعف هایی که در عملکرد گذشته نسبت به کردها داشته - در مقابل جریان مقابل بیشتر به نفع کردها است . و شاید مهم تر از همه در قانع کردن 62درصد از کردها که با انتخابات قهر کردند ناتوان ماندیم. ما گفتیم و نوشتیم که رای ندادن ما به اصلاح طلبان یا خطر خارجی را افزایش می دهد یا به حاکمیت مطلق اقتدارگراها بر کشور می انجامد اما اکثریت مردم قانع نشدند. ما گفتیم و نوشتیم رای ندادن , گذشتن از " حق " طبیعی و قانونی خود به نفع کسانی است که چندان به مطالبات ما پایبند نیستند اما مردم قانع نشدند . در هر حال گرچه هنوز هم بر این باوریم که تا زمانی که امکان حداقل رقابت هست نباید میدان را به رقیب واگذاشت , هنوز هم مصریم که روش اصلاح طلبانه مناسب ترین روش است , هنوز هم صندوق های رای را بهترین تریبون برای طرح مطالبات می دانیم اما اقرار داریم در این راستا اکثریت کردها با ما همفکر نبودند. تحلیل چرایی این مسئله را به وقت دیگری و امی گذاریم با این وصف از اینکه مردم فریبی نکردیم و صادقانه در حد آگاهی و توان و طاقت خود به دفاع از بخش مهمی از خواست های به حق مردمان دیارمان پرداختیم بر خود می بالیم و از خدای قادر متعال می خواهیم به ما طاقت و توان بدهد که این مشی مسالمت آمیز و اصلاح طلبانه را تا تحقق کامل خواست های هم میهنان کرد مان ادامه بدهیم و سخن آخر اینکه معمولا پس از یک شکست سیاسی عناصر دخیل می کوشند با متهم کردن دیگری خود را تبرئه کنند . اختلافات ریز داخلی ظهور جدی تری می یابند. به نظر می رسد دامن زدن به این اختلافات باعث می شود اصلاح طلبان کرد از هدف اصلی شان , که تداوم روش اصلاح طلبی است باز بمانند. احتمالا فضای گفتمان جای خود را به کینه ورزی و خصومت می سپارد . ما همه باید در پی حفظ فضای گفتگو و رقابت به جای حسادت و دشمنی باشیم . بهتر است با تحلیل واقع بینانه مسائل را بکاویم. ما باید بپذیریم جریان اصلاح طلبی با ویژگی های کنونی یک جریان نوپاست . گرچه رقبا و حتی دشمنان زیادی داریم اما عمر ما هنوز از شش ماه نگذشته است . نباید انتظار داشت یک جریان نوپا بتواند با این سرعت به اهداف خود دست یابد. نباید ناامید شد . باید گفتگو را پاس بداریم. باید نسبت به رفتارهای یکدیگر از خود اغماض و تسامح نشان بدهیم. نباید چهره مغموم و شکست خورده به خود بگیریم . به نظرم اصلاح طلبان کرد در این میدان پیروز و سربلند ند . آنان موفق شدند بسیاری از مطالباتی که سال هاست در شرایط نامساعد به تابو تبدیل شده بود را وارد گفتمان سیاسی جامعه بکنند. امروز بر همه ماست که مطالبات مشروع و قانونی کردهای اصلاح طلب را به عنوان موضوع گفتگو در جامعه نگاهبان باشیم و از رئیس جمهور جدید بخواهیم به عنوان مجری قانون اساسی موضع صریح و شفاف خود را در مورد این مطالبات و چگونگی تامین آن ها بیان کند. اصلاح طلبان کرد باید در صحنه بمانند و در فضای کنونی , اکنون که دیگر هیچ شائبه سهم خواهی و مقام طلبی نیز برای آنان وجود ندارد با تجدید سازماندهی به یارگیری پرداخته وبا یک انسجام درونی خود را برای آینده سخت و احتمالا پر هزینه تر از گذشته مجهز و در جذب نظر مردم از هیچ کوششی دریغ نورزند و این رسالت جریانی است که با نقد عملکرد خود , حذف کاستی ها و تقویت توانمندی ها وارد عرصه سیاست می شود. باید بپذیریم که در عالم سیاست عقب نشینی یعنی مرگ! اصلاح طلبان کرد خوبست دریابند در این مدت کوتاه تجربیات گرانسنگی را بدست آوردند , تجربیاتی که می تواند جریان دموکراسی خواهی و آزادی طلبی ملت را تقویت بخشیده و با اتکا به اصالت های فرهنگی جامعه , که نحوه انتخاب بخش قابل توجهی ازمردم نشان داد سخت با مطالبات شان همخوانی دارد و نیز با درک واقع بینانه تر از خواست ها و نیازهای آنان مسیر اصلاح طلبانه را پرتوان تر از گذشته بپیمایند.
سید هاشم هدایتی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 15:10 توسط namalom
|
|
||
|
|
|
|
|
»آزادي آواز چاقوها شد، و جيب دزدها، و جانماز قبرها، آزادي جواهرات گذرگاه سياست شد، و بازرگان دروغ هاي رنگين ميان شهرها، آزادي لنگه ي بار قاچاق شد. هاي چه كسي نشان كامل آزادي را به من ميدهد؟ اين واژه بي آبرو شد، آزادي چراغي است، كه راه را دراز ميكند و هر دستي او را بر ميدارد...« ( شيركوبيكه س) اگر در بعضي از كشورها حقوق انسانها لگد مال نمي شد و انسانها يكديگر را به خاطر اعتقاداتي كه دارند آزارنمي دادند، اگر جامعه اي داشتيم كه در آن سنت ها و رسوم همچون زنجيري بر هر روحي سنگيني نمي كرد، اگر انسانها به جاي گريز از آزادي به زير چتر استبداد پناه نمي برند و طالب آزادي بودند و هزينه آن را مي دادند و نظامها هر صداي مخالفي را به بهانه هاي مختلف سركوب نمي كردند، نياز به نوشتن چنين مطالبي نبود. در صورتي كه يكه تازي خود كامان ، هياهوي عوام فريبان ، شگفت كاري مدعيان آزادي و ساده دلي مردمان اجازه دهد انگيزه تهيه اين نوشتار ، فشاري است كه نيروهاي دشمن آزادي بر اساس اقتدارگرايي شخصيت و هويت خود بر جامعه انساني وارد مي كنند. شايد تصور شود كه بعضي از انقلابها براي بر چيدن سلطه ي قوايي كه سالها آزادي و استقلال مردم كشور را ناديده گرفته ، و زنجير ها را شكسته و خود را رها كرده اند. شواهد نشان مي دهد كه اگر هدف از آزادي سعادت و نيكبختي انسان بوده، اكثريت انسانها در اين معامله ناكام شده اند . تجربه هاي گرانبهاي بعضي از انقلابها نشان مي دهد كه خلل نه در يك فرد و در يك گروه بلكه در اساس كار است. مشكلي اگر هست در ساختار پيچيده و نامفهوم قدرت از يك طرف و حكومت سنگين و بي رحم ، رسوم و سنت و افكار عمومي بر وجدان انسانها از طرف ديگر است. بعضي از اين ملت ها وقتي بر دو راهي انتخاب رسيدند با دو گزينه حياتي و سرنوشت ساز روبرو گرديده اند: اول: براي اجتناب از ناتواني به دليل ترس و عدم خودباوري به ديگران تسليم شوند و مقررات كار خود را به آنها بسپارند. دوم: با عشق و كار خلاق انگيخته با جهان وجهانيان مرتبط شوندولي فرديت خودرا از دست ندهندو به دلايل بسيار تاريخي گزينه اول را انتخاب كردند كه به اعتقاد برخي از بيماري ها ي جوامع ناشي از همين انتخاب است . اين نوشته يك ياد آوري است به مخاطبان تا در روزگاري كه صداي پاي استبداد هر روز بلند تر و نزديكتر مي شود. همرنگ جماعت نشوند، فرديت خويش را از دست ندهند و حداقل گوهر آزادي را در سينه خود محفوظ نگاه دارند و يا حداكثر باور كنند كه مرگ در تلاش عليه استبداد برتر از زندگي بدون آزادي است، زيرا كه مرگ بالاترين اثبات فرديت و هويت انسان است. اگر آدميان در ميان هدفهاي حيات يكسان مي انديشند و اگر نياكان ما همچنان در بهشت عدن قرار وآرام داشتند تصورمطالعه درباره ي واژه اي همچون آزادي ممكن نبود. چرا كه اين مبحث زاييده و پرورده اختلاف نظرها است. اختلاف نظرهايي كه گر چه تاريخ دقيقي براي آغاز آن نمي توان ذكر كرد اما تاريخ پايان آن به يقين زمان خواهد برد. در تاريخ بشر تقريباً همه اخلاقيون و متفكران ، آزادي را ستوده اند، معني آزادي به قدري كشدار است كه با هر گونه تغييري جور در مي آيد. نيازي نيست كه وارد بحث تاريخ شد يا بيش از دويست معني گوناگون را كه نويسندگان تاريخ عقايد براي اين واژه ضبط كرده اند بازگو كرد. شايد ساده ترين و در عين حال بهترين مفهوم آزادي اين باشد: قلمرويي كه شخص بتواند هر كاري مي خواهد انجام دهد بدون كوچكترين مانع دروني و بيروني ولي در واقعيت جهان امروز اين تعريف نه تنها صدق نمي كند و انسان آنچنان در قيد و بندهاي دروني خود اسير است كه حتي در پاره اي از اوقات در عين اسارت خود را آزاد مي داند . آزادي يكي از بديهي ترين حقوق و امتيازات انسان است كه خداوند همراه وي آفريده است و شايد نخستين بار زماني معني يافت كه انسان از روي اختيار دست به سوي ميوه ممنوع برد و زمين را براي زندگي انتخاب كرد و همين انتخاب بود كه باعث شد تاريخ آدمي، داستان تلاش براي آزادي گردد، زيرا پس از آن بود كه انسانها به دست يكديگر آزاديهاي هم را نقض كردند، استبداد را معني دادند و نوع بشر را تشنه آزادي كردند و باعث شدند تا در عصر ما آزادي به يكي از مهمترين نيازهاي بشر تبديل گردد در حالي كه خود امتياز بشر بود. رشد و كمال انسانها همواره در بستر آزادي تحقق يافته است به حدي كه بسياري از فلاسفه معتقدند اگر حداقل آزادي فردي رعايت نشود نه تنها تعقيب بلكه حتي تصور هدفهاي مقدس براي بشر امكان پذير نيست. سلب آزادي انسان و جامعه هاي انساني حركتي غير طبيعي است كه باعث بوجود آمدن انقلابها و حتي شورشهاي مختلفي در طول تاريخ شده است و اولين گوهري كه در اين انقلابها بدست آمده است ، آزادي است. قبل از آنكه در پي تعريف آزادي بود بايد آزادي را درك و احساس كرد . اگر آزادي همواره همزاد انسان است كه چنين مي باشد، پس براي درك آن نيازي به تعريف نيست و بايد به وجدان مراجعه كرد: »آرزوي من اين است كه زندگي مي كنم و تصميماتي كه مي گيرم در اختيار خودم باشم و به هيچ نيروي از خارج وابسته نباشم . مي خواهم عامل باشم نه معلول . دلايل و هدفهاي كارم را خودم تشخيص بدهم و عوامل ديگري در من مؤثر نباشد. مي خواهم فاعل و تصميم گيرنده باشم. نمي خواهم ديگران درباره من تصميم بگيرند . مي خواهم خود راه خويش برگزينم ، نه اينكه تحت تأثير عوامل خارجي با ديگران به راهي كشانده شوم. نمي خواهم برده باشم. مي خواهم خود هدف و روش خويش را انتخاب كنم و آن را به تحقق برسانم.« اين جزئي از مفهومي است كه وقتي خود را انسان مي خوانم در نظر دارم. چيزي است كه مرا به عنوان آدميزاد از ساير موجودات دنيا متمايز مي گرداند . من در وراي اينها آرزومندم كه خود را موجودي متفكر، صاحب اراده و فعال بشناسم و مسئوليت گزينشهاي خويش را بر عهده گيرم و بتوانم آنها را بر زمينه افكار و اهداف خود تبيين كنم. هر مقدار كه به اين آرزوها دست يابم خود را همان مقدار آزاد احساس مي كنم و به همان اندازه كه تحقق آنها را دور از دسترس بدانم احساس بردگي مي كنم. آنچه كه گفته شد ندايي است كه هر انسان در حالت طبيعي و در جامعه اي آزاد دارا مي باشد و بهترين مفهوم براي آزادي فردي است و اما نبايد از ياد برد كه رسيدن به اين نوع آزادي چه هزينه اي را بر دوش بشر گذاشته است و چه اختلاف نظرهايي را بر انگيخته است. آزاديخواهي هميشه در زمره فضايي بوده است كه انسانها در راه آن جانباز هاي حماسي و شگفت انگيزي را با آغوش باز پذيرفته اند . هويت در پرتو آزادي از چنان اهميتي برخوردار است كه انسانها تحمل رنجها، مصيبتها و حتي ايثار جانشان را نيز براي آن پذيرا شده اند. اما اگر آزادي تا اين حد بديهي است، پس استبداد را كه قدمتي به اندازه تاريخ بشر دارد ، چگونه بايد توجيه كرد: انگيزه مخالفان آزادي از سه حالت خارج نيست: 1- مي خواهند اراده خود را بر ديگران تحميل كنند و اين انگيزه اي است كه پشت بزرگترين ديكتاتورهاي جهان قرار داشت. هر يك از افراد بشر، چه فرماندار و چه فرمانبردار، بدبختانه گرفتار اين تمايل است كه ميل و عقيده خود را به عنوان سر مشق رفتار ، بر ديگران تحميل كند و هيچ علتي ، جز كمبود قدرت مانع از پايمال شدن آزادي فرد در زير اين ميل نيست و در صورت تأمين قدرت، آزادي است كه در پاي آن قرباني مي گردد ، چنانچه هيتلر مي گفت: انسان موجودي است كه تا توي سرش نزنند آدم نمي شود و به خاطر همين عقيده خود يكي از بزرگترين و خشن ترين ديكتاتور هاي تاريخ را بوجود آورد. البته از اين نكته نيز نبايد غافل شد كه چه بسا بسياري از اين مستبدان اهداف عالي و خوش ظاهر و فريبنده را نيز مطرح مي كنند تا بتوانند همچنان حكومت كنند، مانند ديكتاتوري كه مي گفت:» من عادلم اما عدالت را خودم تعريف مي كنم «و غافل بود از اين نكته كه به اين ترتيب همه انسانها عادل هستند. 2- در پي همرنگي و يكرنگي اجتماع هستند، نمي خواهند بر خلاف ديگران فكر كنند و نيز نمي خواهند كه ديگران بر خلاف آنان بينديشند و اين حالت است كه تبديل به ديكتاتوري جامعه مي شود و باعث فلج شدن شخصيت ، خلاقيت و هويت انسان ميگردد، همچنانكه تجربه بعضي از مكاتب بشري به خوبي اين نكته را ثابت ميكند. 3- مي پندارند پرسش چگونه بايد زيست يك پاسخ بيشتر ندارد و اگر آن پاسخ بدست آمد (از هر طريقي) انحراف از آن خطاست و وضع قوانيني بر ضد افراد و حتي خفه كردن آنها موجه است. و اين حالت است كه منجر به پيرايش خطر ناكترين ديكتاتوريهاي تاريخ، يعني استبداد مذهبي شده است و به نام مذهب و دين هر حركت آزاد يخواهانه اي را سركوب كرده است. به هر حال انگيزه مخالفان آزادي هر يك از اين سه حالت ذكر شده كه باشد ، از يك ديكتاتوري مطلق و امپراطوري فردي گرفته تا يك ديكتاتوري تمام عيار و حكومت هاي به ظاهر دموكراتيك و يا يك استبداد سنگين و خشك مذهبي همچون طالبان، نتيجه آن يكي است: مي خواهند از انسان چيزي بسازند كه شباهتي با آدميزاد نداشته باشد و شايد هم به گفته جان استوارت ميل: انسانها در زير دنده اجتماع تراشيده مي شوند و اين دموكراسي به ايجاد ماشينهاي خود كاري كه فقط قيافه آدمي دارند مي انجامد و سرانجام به آزادي كشي مي انجامد. پرسشي كه پيش مي آيد اين است كه اگر آزادي مقدس است و يك آرمان وانسانها براي كسب آن حتي جان خود را فدا مي كنند ، پس چگونه حكومتهاي استبدادي ، قرنها دوام مي آورند و چه دليلي در دست است كه در همين ديكتاتور يها ، بسياري از مردمان خود را سعادتمند احساس مي كردند و اعتراضي هم نداشتند؟ در پاسخ به اين سؤال بايد به نكته ظريفي اشاره كرد و آن است كه گر چه آزادي گوهري است مقدس اما كسب آن، مشروط به پرادخت هزينه هايي بوده است كه بسياري از آدميان هنوز هم حتي در عصر ما حاضر به پرداخت آن نيستند و گريز از آزادي را ترجيح مي دهند و نكته ديگر اينكه آزادي دشواريهاي را به همراه دارد كه در بعضي مواقع و براي انسانهاي راحت طلب سخت تر از تحمل استبداد مي شود و به گفته ژان ژاك روسو »معلم بزرگ آزادي«:» قانون آزادي چه بسا سخت تر از يوغ استبداد باشد« و اضافه مي كند :»حكومت توده اي استبدادي است ،آميخته با تشنج و اضطراب و حكومت سلطنتي استبدادي است كار آمد تر و متمركز تر . در مجموع با توجه به آنچه ذكر شد ، مي توان براي درك بهتر مفهوم آزادي آن را اينگونه توضيح داد: آزادي به منزله يك واقعيت ، چيزي نيست كه كسي به كسي اعطا كند يا كسي از كسي خواستار آن شود. آزادي در اين معنا يك واقعيت است يعني به خودي خود موجودات و آدميان به صرف انسان بودن واجد آن هستند . آزادي به منزله يك واقعيت همان است كه فيلسوفان از آن تحت عنوان اختيار ياد مي كنند. هيچ حكومتي و هيچ حزبي بر پيروان و اعضاي خود اختيار را عطا نمي كند. آدميان به صرف آدم بودن مختارند و اگر اختيار از آدميان سلب شود، به واقع انسانيت از آنها سلب شده است.آزادي از يك حيث ديگر هم تقسيم مي شود به آزاديهاي دروني و بيروني . آزادي بيروني به معناي رهايي يعني نبودن مانع. يعني هيچ كسي در بيرون مانع حركت بيروني و بدني انسان نباشد . آزادي به معناي رهايي البته تا حدي مطلوب است. خصوصاً رهايي از ظلم و جبر جباران و مستبدان . هيچ انساني نمي پسندد كه كسي بر او بايستد و حركات مطلوب او را كنترل كند. انسان مي خواهد ارباب و بنده خود باشد و هيچ مستبدي براي او حدي نمي گذارد. پاره اي از اين قيود ظالمانه آشكارند و پاره اي ديگر پنهان . ظلم يك حاكم مستبد قيد و بندي آشكار است. اما همه روابط اجتماعي قيود پنهان هستند . دوركيم در تعريف جامعه مي گويد:»جامعه چون موجودي است ايستاده در برابر ما ،كه ما را محدود مي كند. «انسان گمان مي كند كه مي تواند آزادانه هر كاري را بكند ، اما به محض اينكه در جامعه مشغول انجام عمل مي شود، در مي يابد كه هزاران قيد بر دست و پاي دولت به تعبير مرحوم شريعتي انواع زندانها ما را در بند خود كرده اند كه پاره اي از اين زندانها بسيار آشكارند و به راحتي قابل كشف و پاره اي ديگر مخفي و بسيار پيچيده هستند اما همه اينها علي الوصول از قيد و بندها ي بيروني اند و آدمي با گذشتن از آنها خود را به معناي دقيق آزاد نمي كند بلكه فقط خود را رها مي كند و فاصله زيادي است ميان رهايي و آزادي . اما نوبت به قيد و بندهاي دروني كه بر سد، مسأله عمق و پيچيدگي بيشتري مي يابد . انواع غصه ها و عقده ها ، شهوتها، جاه طلبيها، القائات ايدئولوژي هاي مختلف مي تواند عقل و روح آدمي را از حركت باز دارند. آدمي تعريفي دارد و وقتي كه شخصيت خارجي او منطبق بر آن تعريف باشد، انسان خالص و سالم و تام و تمام محسوب خواهد شد. اما اگر انسان از تعريف خود كم داشته باشد يا بيگانه ها با او در آميخته باشند، به هر ميزاني كه بيگانه ها با او در آميخته اند، وي از انسانيت و از آزادي دورتر خواهد بود. آزادي به منزله يك واقعيت در آدمي عبارت است از: حالت و وضعيتي در انسان كه هويت او را با تعريف و ماهيت واقعي اومنطبق مي كند. تعبير از خود بيگانگي يا مسخ يا به بيان لطيف قرآن »خسران «حاكي از همين امر است. لذا مي توانيم آزادي بيروني را به يكديگر نزديك كنيم و هر دو تحت عنوان واحد درآوريم . ارز اينجا متوجه مي شويم كه تعريف آزادي پيوند ناگسستني با تعريف انسان دارد و شناخت آزادي بدون انسان شناسي ممكن نيست. به هر حال واژه ي آزادي در مفهوم نوين خود بيشتر در پيوند با آزاديهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و بنياد دموكراسي به كار رفته در چهار چوب آزاديهاي گوناگون مانند آزادي انجمن ها ، علم، مطبوعات و كار و تكاپوي سياسي و اقتصادي تعريف مي شود و در حقيقت شركت همگاني در روند حكومت بخشي از مفهوم آزادي را تشكيل مي دهد. اما اينها دليل نمي شود كه اهميت آزادي فردي ناديده گرفته شود . بلكه در دنياي امروز اين آزادي فردي را مبنا و حداقل تشخيص داده و سپس به تعريف و حدود آزاديهاي ذكر شده مي پردازند. و از همين جاست كه مكاتب مختلفي مانند ليبرايسم، ناسيوناليسم بوجود آمده است كه در اصول خود به تبيين دموكراسي ، استقلال و فرد گرايي پرداخته اند كه مبين آرزوي آزادي بشر است. اگر بنا باشد به دنبال تعريف و مفهوم آزادي در ايران بگرديم ناچاريم از اينكه به ميان افراد جامعه برويم و اينجاست كه با واكنشها و پاسخهايي روبرو مي شويم كه هر چند بنابر اصل آزادي قابل احترامند ولي نشان دهنده اختلاف عميق و سر در گمي مردم ماست. در جايي كه گروهي آزادي را جدا از مذهب و به عنوان يك عطيه الهي براي انسان مورد بررسي قرار مي دهند. وكاستيهاي آن را نمي پذيرند گروهي ديگر در تعريف آزادي سعي مي كنند به اسلام متوسل شوند ولي نبايد غافل شد كه سعي براين است آزادي را براي بشرتعريف كنيم با هر مذهبي كه باشد. گروهي ديگر به نوعي از جواب دادن طفره مي روند كه انسان بر سر دو راهي قرار مي گيرند كه ارزش آزادي را نمي دانند يا نمي خواهند در باره آزادي سخن بگويند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 15:6 توسط namalom
|
|
||
|
|
|
|
|
برنامه مقدمه: انقلاب نوسنگي, بزرگترين انقلاب و آغاز تاريخ تمدن بشري محسوب ميگردد که بر محوريت زن صورت پذيرفته است. همه ارزشهاي کومينال و طبيعي جامعه بشري ريشه در اين انقلاب حياتي دارند. همه ارتباطات جوامع انساني در اين مرحله بر پايه ذکاي عاطفي استوار بوده است. محوريت زن در جامعه و تاثيرات ريشهاي سرشت صلحآميز و مساواتطلب او, حياتي مبتني بر صلح, برابري, بهرهوري مشترک و آزادي به جامعه بشري هديه نمود که به تعبيري ميتوان آن را بهار انسانيت ناميد. ارتباط فرد ـ جامعه ـ طبيعت, رابطهاي بر پايه مسوليت متقابل, متعادل و بدور از هرگونه کاراکتر خشونت بوده است. نظام مادرسالاري, هيرارشي مفيدي است که بر پايه ارزشهاي طبيعي جامعه, درخشانترين مفاهيم برابري و آزادي را از خود بر جاي گذاشته است. بنابراين محوريت زن در تاريخ, بزرگترين دستاوردهاي آزادي, برابري و دموکراسي را براي انسانيت به همراه آورده است. آغاز تاريخ جامعه طبقاتي, روند پيشرفت ذهنيت مبتني بر اقتدار و خشونت بر محوريت مرد و نهادينهشدن آن در نهاد دولت و نهايتا نظام مردسالاري است. اين روند با عقبراندن و تخريب هويت زن در صحنههاي اجتماعي پايههاي خود را تحکيم ميبخشد. سطح آزادي و برابري فرد و جامعه در نظام بردهداري بينهايت تنزل يافته و ارتباطات اجتماعي ـ طبقاتي بصورت برده ـ بردهدار نمايانگر تضاد کامل با فرهنگ برابري در نظام مادرسالاري بوده است. زن در اوايل نظام بردهداري به مبارزهاي هويتي با نظام مردسالار پرداخته و نهايتا در عرصههاي اجتماعي به کنار رانده شده است. سقوط جنسيتی در سطحي است که شکوه اسطورهاي زن تخريب شده و معابد و پرستشگاههاي زنان تبديل به مراکز فساد و بردگي زنان گرديده است. در دوره فئوداليسم و اديان, بردگي زنان و تحکم مرد بر زن از سوي نظام آسماني مشروعيت يافته است. تعاريف مبتني بر ناقصالفکربودن زن, ناموس و پيامدهاي آنها بزرگترين تخريبات هويتي وارده بر زنان است که تمام جوانب تابعيت را بر آنان تحميل نموده است. در دوره سرمايهداري, گرايشات فردگرايي تحولي عظيم در ساختار کلاسيک جامعه ايجاد نمود و زن در اين دوره عليرغم دستيابي به حقوق برابر با مرد و مشارکتي گسترده در عرصههاي مختلف اجتماعي از نظر هويتي و جنسيتي مورد استثمار نظام بورژوازي قرار گرفته و بويژه هويت جنسي وي بيشتر بعنوان ابزار تبليغاتي و کالاي نظام به کار گرفته شد و بدينترتيب از گوهر خود بدور گشت. ايدئولوژي سوسياليسم در نظام رئالسوسياليستي عليرغم وجود ديدگاهي مبتني بر برابري طبقاتي و..., فاقد تحليلي صحيح از جامعه جنسيتگرا و نظام مردسالار بوده و از ارائه متدهاي چارهيابي مسائل جنسيتي بدور مانده است. امروزه بشريت گرفتار بحرانهاي عظيمي است که نظام مردسالار با فرهنگ خشونت و اقتدار خود قادر به چارهيابي آنها نميباشد و روز به روز تنشهايي که از هر لحاظ در جستجوي آزادي و برابري ميباشند عميقتر ميشوند. در طول پنج هزار سال اقتدار نهاد دولت و ذهنيت مردسالار, بردگي زن پايه همه مشکلات جوامع بوده و امروزه بويژه در سالهاي آغازين سده بيستويک عدم آزادي زن و عدم دستيابي به برابري و آزادي جنسيتي بزرگترين معضل بشريت ميباشد و آزادي زن ضمانت آزادي فرد و جامعه و ايجاد تعادل در ارتباط فرد ـ جامعه ـ طبيعت بحساب ميآيد. نظام هيرارشي مردمحور, نهاد دولت و فرهنگ خشونتي آن در خاورميانه به صورتي بسيار عميق ريشه دوانيده است. دگماتيسم, مطلقگرايي و فاناتيسم ديني در اين منطقه بسيار گسترده و عميق است. اين بدان معناست که معضل نبود آزادي و ميل به رسيدن آن در اين منطقه بسيار پيچيده است. خاورميانه, مهد تمدن مادرسالاري بوده و از طرف ديگر, مهد تمدن طبقاتي نيز ميباشد. ارزشهاي طبيعي و برابري در جوامع در اين منطقه بوجود آمده و در همين جغرافيا نيز با ذهنيت مردمحور تخريب شدهاند. بردگي زن نيز در خاورميانه و بويژه در کردستان ابعادي گسترده و ريشهاي دارد. بديهي است که آزادي زن نيز پايه آزادي اجتماعي خواهد بود. زنان از آغاز تا به امروز هيچگاه تسليم واقعيتهاي جهنم تحميلي نظام مردمحور نشده و به طرق گوناگون و هميشگي در برابر آن مقاومت نمودهاند. آنان هرگز اميد خود را به آزادي از دست نداده و حيات آزاد و برابر در جامعه را مانند عشقي بزرگ در خود پروراندهاند و امروز بزرگترين و مبداييترين پتانسيل آزادي اجتماعي در اين منطقه را آنان تشکيل ميدهند. سياستهاي انکار و امحاي تحميلي از سوي دولتهاي حاکم بر کردستان, خلق کرد را دچار بيهويتي و عقبماندگي همهجانبهاي نموده است. زنان کرد در اين روند با قرارگرفتن در معرض ستمهاي جنسيتي و ملي بطور همزمان, بيشترين رنجها را متحمل شده و ستمديدهترين قشر اجتماعي ميباشند. عوارض ناشي از جنگ و خشونت تحميلي بر کردستان, توسعهنيافتگي جامعه کرد و پيامدهاي مخرب سنتگرايي, بيسوادي, فقر فرهنگي, عدم وجود امکانات مادي, رفاهي, بهداشتي و... مستقيما زنان را دچار بحران و آسيبديدگي اجتماعي نموده است. از سوي ديگر قوانين دولتهاي حاکم بر کردستان فاقد کوچکترين ضمانتي براي زنان کرد بوده و خود ماهيتا مسبب اصلي تشديد تبعيض و اعمال ستم بر آنها ميباشد. ايران, سرزميني است که از پيشينههاي غني تاريخي برخوردار است. ريشههاي تمدن و فرهنگ آريايي در آن بسيار عميق بوده و از ويژگيهاي خاص خود برخوردار است. در تاريخ ايران نيز تاريخ زن و جايگاه وي با تحريف روبرو مانده و امروزه با نظام تئوکراتيک موجود و ذهنيت ترکيبي دينسالار ـ مردسالار اين مورد دچار بحراني بسيار جدي شده است. هويت زن در اين نظام مال سياستهاي انکار و امحاي ملي از سوي نظام تئوکراتيک بر خلق کرد ميباشند. واقعيت ساختار سنتي جامعه کردستان و نظام بسته اجتماعي آن بيشترين تاثير را بر زنان گذاشته است. در شرايط کنوني در جامعه ايران, زنان از هر نظر با بنبست و بحرانهاي هويتي, فکري, فرهنگي, اجتماعي و بويژه عدم آگاهي جنسيتي روبرو مانده و ميزان ناهنجاريهاي اجتماعي و توسل آنان به راهکارهاي غيرعلمي از قبيل خودکشي و خودسوزي و... هر روز در حال افزايش است. واقعيت دوگانه نظام سياسي و جامعه ايران و شرق کردستان ـ ساختار تئوکراتيک نظام و بافت سنتي و ديني جامعه بويژه در کردستان ـ هر دو بر پايه نگرش تبعيضآميز و نهادينگي خشونت عليه زن استوار ميباشند. روند رو به رشد فشارهاي تحميلي بر زنان, نتايج منفي و غيرقابلانتظاري را به دنبال دارد که ميزان نارضايتي را در اين قشر بسوي مقاومتي فراگير جهتدهي مينمايد. بدينصورت زنان نيروي اساسي ايجاد تغيير و تحول در ساختارهاي موجود واپسگرا و مرتجع و روند دموکراتيزاسيون قلمداد ميگردند. رشد و شکوفايي آگاهي و بينش قشر زن در راستاي احقاق حقوق او مستلزم وجود برنامهها, اهداف و سازماندهيهاي منسجمي است که قادر به ارائه تئوري و متدهاي مبارزاتي نوين و موثري باشد. چراکه انسجام فکري و سازماني رهيافتي است که اراده و اتحاد زنان را در پروسه مبارزه آزاديخواهي تقويت خواهد نمود. جايگاه زن و نقش وي در مبارزات نوين خلق کرد به پيشاهنگي رهبر آپو از اهميت خاصي برخوردار بوده و دستاوردهاي عظيمي را حاصل نموده که به پيشاهنگي زنان کرد, حول ايدئولوژي رهايي زن نمود عيني يافته است. اتحاديه زنان شرق کردستان (YJRK) بر پايه پارادايم رهبر آپو مبني بر جامعه دموکراتيک ـ اکولوژيک با محوريت انقلاب ذهنيتي و جنسيتي جهت چارهيابي مشکلات زنان خود را سازماندهي مينمايد. تاسيس YJRK با ديدگاه فوق و با اهداف دموکراتيزهنمودن دولت, سياست, جامعه و مبارزه عليه ذهنيت مردسالار, نخستين گام بسوي تحقق جامعهاي آزاد و دموکراتيک ميباشد. YJRK, سازماندهي ويژه زنان است که با ديدگاه زن به جامعه و مشکلات آن نگريسته و با تاکيد بر پيشبرد مبارزات آزادي زن, حل مسائل جامعه را پيشاهنگي مينمايد. اين برنامه, تحليلي از تاريخ, جامعه و مشکلات آن از ديدگاه زن بوده و اهداف و متدهاي مبارزاتي بر پايه ايدئولوژي رهايي زن را ارائه مينمايد و بدون هيچگونه تمايزي تمام زنان شرق کردستان و ايران را شامل ميگردد. 1ـ عصر تمدن دموکراتيک تمدن طبقاتي در طول تاريخ با عناوين مختلفي از قبيل بردهداري, فئوداليسم و کاپيتاليسم نمايان شد. اما در اصل ماهيتي يکسان داشته و بشريت را دچار زيانها و مصائب بسياري نموده است. سيستم کاپيتاليست ـ امپرياليست آخرين و نيرومندترين تمدن طبقاتي است که با اعمال جنگ و خشونت در سراسر قرن بيستم مشکلات و آسيبهاي جبرانناپذيري را بر خلقها و جوامع وارد آورد. هر سرزميني با اشغال و تخريب روبهرو شده, هر ملتي دچار عوارض سنگين جنگ و خشونت شده و هر اقليت, قشر, جنس, طبقه و ديني مورد تبعيض و آثار مخرب آن واقع گشته است. حال ميبينيم که متدهاي مبتني بر خشونت قادر به حل بسياري از مسائل خلقها نبوده و مطالبات جوامع افزايش يافته و رژيمهايي که اين مطالبات و منافع خلقها را اساس نميگيرند به مرحله فروپاشي رسيدهاند. بنبستهايي که اکنون آمريکا با آن روبرو مانده مبين همين حقيقت ميباشد. بديندليل اولين بار است که روند دموکراتيزاسيون و ايجاد صلح و آرامش براي خلقها که در طول تاريخ مقاومتهاي بزرگي نمودهاند فراهم ميشود. در اين مرحله گذار, آکتيويته و نيروهاي فعال مبارزات و سازماندهي خلقها روند مذکور را جهتدهي خواهد کرد. در صورت ارزيابي, تحليل و جهتدهي صحيح, مرحله کنوني به عصر تمدن دموکراتيک و گذار از مليگرايي افراطي و عوارض آن سوق يافته و فرهنگ همزيستي مسالمتآميز در ميان خلقها گسترش مييابد. عصر تمدن دموکراتيک به مثابه عصر رستاخيزي و دستيابي زن به حيات آزاد ميباشد. در مرحله کنوني بافت و ساختارهاي اجتماعي دچار بنبست و فروپاشي بينظيري شده است. بطوري که در نهاد خانواده شکافهاي عميقي ايجاد گشته, ناهمخواني و مشکلات ازدواج, افزايش رو به رشد طلاقها و گسترش روابط جنسي به دور از معيارها و مفاهيم اخلاقي, تخريب جوانب معنوي فرد و جامعه و فردگرايي مفرط, نمونههاي ديگري از اين انحراف اجتماعي ميباشند. به ميزان افزايش استثمار و خشونت تحميلي بر جنس زن, بحران جنسيتي نيز عميقتر خواهد شد. بدينسبب در عصر نوين, مبارزه بر محور آزادي زن براي جامعه نيز آزادي, عدالت و يکساني را به همراه خواهد آورد. در عين حال زن, جامعه را از پيامدهاي منفي و عوارض مخرب ناشي از جنگ آگاه و جوانب مفيد و ارزشمند صلح را نمايانتر خواهد ساخت. زن, نماينده هويت فرد و جامعه پويا و مترقي خواهد بود لذا رستاخيز و انقلاب آزادي زن در سده بيست و يکم فراتر از مسائل ملي و طبقاتي بوده و حائز اهميت بيشتري است. بنابر واقعيات ذکرشده, نظامهاي اجتماعي و سياسي جهان در مرحلهاي از کائوس و روند تغيير و تحولات اجتنابناپذير قرار گرفتهاند. همزمان, خلقها و جوامع بسوي بنياد نهادن مدل اجتماعي و سيستم نويني جهتدهي ميشوند. راهکار موثر و علمي گذار از کائوس موجود, پيشبرد و تحکيم پايههاي جامعه دموکراتيک ـ اکولوژيک ميباشد که يکي از پايههاي اصلي اين مدل, دموکراتيزه نمودن دولت, سياست و جامعه است. بدينلحاظ اساسيترين وظيفه آنست که از بکارگيري دولت همچون ابزار خشونت عليه خلقها خودداري کرده و آن را کوچکتر و منفعلتر نموده و در راستاي خدمتگذاري به جامعه و فرد بکار گرفت و با گذشت زمان از ساختار و مفاهيم مبتني بر آن گذار نمود. از اينرو تهيه و تنظيم ابزار و سياستهاي لازمه در راستاي خدمت به جامعه از اهميت شاياني برخوردار ميباشد. اينک مشارکت خلقها به طوري که بتوانند هويت, افکار و اراده آزاد خود را ابراز دارند امري حياتي ميباشد. جامعه بايستي با ارتقاي سطح آگاهي از منافع و حقوق خود جهت دستيابي به آنها پافشاري نموده و در عرصه سياست اجتماعي نقش موثري ايفا نمايد. در ضمن, يکي ديگر از پايههاي اصلي جامعه دموکراتيک ـ اکولوژيک, مبارزه با برخوردها و مواضع مخرب عليه طبيعت است. اکولوژي خود به معناي دوستي با طبيعت است. براين مبنا ايجاد نهادها و موسسات فرهنگي ويژه و اقدام به آگاهسازي جامعه در قبال حفاظت از محيطزيست از اصليترين و گريزناپذيرترين فعاليتهاي روند دموکراتيزاسيون محسوب ميگردد. يکي ديگر از پايههاي اساسي جامعه دموکراتيک ـ اکولوژيک, انقلاب جنسيتي ميباشد. زيرا در طول تاريخ هيچ نژاد, ملت و طبقهاي به اندازه زن به طور سيستماتيک در معرض خشونت و بردگي قرار نگرفته است. ميزان بردگي تحميلشده بر زن با ميزان عميقترشدن نظام هيرارشي و تحميل بردگي بر ديگر اقشار جامعه رابطه مستقيمي دارد و به موازات آن جامعه جنسيتگرا و طبقاتي پايهريزي شده که زن در پستترين نقطه آن جاي گرفته است. سقوط جايگاه زن در عرصهها و روابط اجتماعي به خصوصيات و مفاهيمي که در ذهنيت جامعه شکل گرفته بستگي دارد. مشکل و تضاد جنسيتي نيز که اکنون به بزرگترين کائوس جامعه معاصر مبدل شده, از آن نشات ميگيرد. اين مشکل بزرگ با اشاعه متدهاي مبارزات جنسيتي و ارائه راهحلهايي ريشهاي که توانايي تحليل تضادها و چالشهاي موجود و تفهيم و تنوير آن را داشته باشد بسهولت ميتواند به بهبود روابط ميان دو جنس, همچنين بهبود روابط اجتماعي, پيشرفت امکانات فکري, سوسيال و بيولوژيکي که در طول تاريخ بطور تکجانبه تحت تسلط نظام مردسالار بوده است منجر شود. از اينرو مبارزات گسترده فکري زن با نظام فکري مردسالار مبتني بر هيرارشي ـ دولتگرا که زاده ذهنيتي سلطهطلب و استثمارگر است حائز اهميت فراواني ميباشد. بنابراين لازم است نهادها و تشکلاتي که دموکراسي راديکال, آزادي جنسيتي و جامعه اکولوژيک را مبنا قرار ميدهند, در عرصه سوم (جامعه مدني) نهادينه گردند. با توجه به اينکه هيرارشيسم و دولتگرايي با طبيعت زن در تضاد ميباشد, زن بايستي در پيشبرد اين نهادهاي آنتي هيرارشيسم و غيردولتي نقش پيشاهنگي را بر عهده بگيرد. نهادهاي جامعه مدني, حقوق بشر, مديريت محلي و اتحاديههاي آزادي زن و غيره مياديني هستند که زنان ميتوانند در آن بر وسعت مبارزات دموکراتيک خود بيفزايند. آزادي و برابري اجتماعي به معناي آزادي و برابري زنان نميباشد و بخوبي مشاهده ميشود که جنبش دموکراسي معاصر هر چند سبب ايجاد فرصتهايي براي زنان شده اما نتوانسته ماهيت دموکراسي راستين بر محوريت زن را نمايندگي نمايد. از اينرو کوشش, تکاپو و مبارزات زنان با تکيه بر ديناميسم ذاتي زنان و هماهنگي و اتحاد آنها يگانه راه آزادي و برابري اين جنس ميباشد. 2ـ حقيقت تاريخي خاورميانه و وضعيت کنوني آن عصر تمدن دموکراتيک در جهان به نحو چشمگيري در حال گسترش است و تکاپوي ايجاد سنتزي نوين در اين راستا بيش از پيش نمايان ميگردد. براي ايجاد سنتز نوين بايستي پديدههاي لازم در خاورميانه را که همچون "مادر تمدنها" شناخته ميشود, به صورتي علمي تحليل نمود. پرواضح است که در عصر حاضر, تمدن دموکراتيک و يا سنتز نوين بدون تحليل عيني و علمي خاورميانه تحقق نخواهد يافت. چراکه حقايق تاريخي و دستاوردهاي علمي آن و رويدادهاي کنوني ما را به سوي توجه به خاورميانه رهنمون و جهتدهي مينمايند. مداخله آمريکا در خاورميانه که ابعادي نظير جنگ جهاني به خود گرفته است از اين منظر حائز اهميت فراواني است. کائوس موجود در جهان, در خاورميانه از عمق و ابعاد خاصي برخوردار بوده و بصورت گره کوري درآمده است. همه اينها در واقع, اهميت تاريخي خاورميانه را نشان ميدهند که هماکنون نيز در صدد است با تکرار نقش تاريخي خود, سنتز "تمدن دموکراتيک" را ايجاد کرده و بار ديگر انسانيت را با آزادي واقعي آشنا سازد. عامل اصلي رکود خاورميانه در قرون دهم تا پانزدهم م. که هماکنون نيز با رشد سريعتري تداوم مييابد, بنبست ذهنيتي موجود در آن است که سبب لاينحل شدن مسايل آن گرديده است. پديده دولت ـ که در خاورميانه داراي سنتي ديرينه است ـ تحت هر عنواني هنوز کاراکتر دسپوتيک خود را شديدا حفظ مينمايد. دولتهاي مستبد هنوز از جايگاه "دولت مقدس" برخوردار بوده و جهت حفظ منافع خود, خلقها را با خونبارترين جنگها و قتلعامها روبهرو ساختهاند و در نتيجه آن, عوارض و مصائبي از قبيل فقر, بدبختي و ويراني, کينه و نفرت و... گريبانگير جوامع منطقه شده است. اين سياستها را عمدتا با ايجاد و گسترش شکاف در ميان خلقها و تعميم تفرقههاي ديني, مليتي, فرهنگي و... پياده مينمايند. اما با وجود اين خلقهاي منطقه هنوز ذهنيت اعتقاد و گرايش به دولت را کاملا از فکر خود نزدودهاند. دگماتيسم ذهني ـ فکري ـ ديني موجود در منطقه مسبب اصلي عدم وجود حقوق و اختيارات خلقها در تعيين سرنوشت خود ميباشد و حتي باعث ميگردد به طرز گمراهکنندهاي از دولت انتظار زندگي بهتري را داشته باشند. ساختار دگماتيک خاورميانه به علت عدم توجه رژيمهاي مستبد به ديناميسمهاي داخلي و عدم ايجاد تغيير و تحول ماهوي در ساختار آن دچار کائوس و بنبست عميقي گشته است که در نهايت به مداخلات نيروهاي بيگانه منجر شد. مداخله آمريکا در عراق نمونه بارز آن ميباشد. آمريکا با ارائه "پروژه خاورميانه بزرگ" تمام افکار و امکانات خود را براي عملي ساختن آن بسيج و متمرکز ساخته است و روند مذکور نه به تحکيم پايههاي رژيمهاي حافظ موقعيت در منطقه, بلکه به فروپاشي يا عقبنشيني و تسليميت آنها منجر خواهد شد. مساله کرد بعنوان مهمترين مسائل خاورميانه در روند خروج منطقه از کائوس موجود داراي جايگاه و نقشي ويژه و حائز اهميت ميباشد. خلق کرد با دولتهاي حاکم بر کردستان چالشهاي عميق و تاريخي دارد همزمان با آن, يکي از مهمترين پتانسيل و نيروي فعال روند دموکراتيزاسيون منطقه ميباشد. مبارزات, عصيانها و قيامهاي آزاديخواهي خلق کرد در تاريخ معاصر بويژه انقلاب رستاخيز ملي ـ دموکراتيک P.K.K (حزب کارگران کردستان) به پيشاهنگي رهبر آپو سياستهاي انکار و امحاي تحميلي را بيتاثير نموده و مساله کرد را بعنوان کليد چارهيابي مسائل منطقه, به مسالهاي جهاني مبدل ساخته است. مداخله نظامي آمريکا در منطقه نيز اين مساله و ابعاد استراتژيک آن را بيشتر نمايان ساخت. بدينترتيب روال انکار هويتي, اجتماعي, تاريخي و فرهنگي خلق کرد و نيز امحاي او به شيوه قتلها و ژينوسايد و آسيميلاسيون فرهنگي توسط استعمارگران, فاقد مشروعيت بوده و چارهيابي دموکراتيک مساله کرد به امري گريزناپذير مبدل شده است. بخوبي مشاهده ميشود که جامعه و فرد خاورميانهاي در منجلاب سرکوب و متدهاي خشونتي نظام واپسگراي حاکم قرار گرفته است. از اينرو تنها راه خروج از اين وضعيت, سازماندهي و نهادينگي جامعه مدني و ايجاد اتحاد و يکپارچگي خلقهاي منطقه است که اين به تقويت و تحکيم دموکراسي کمک حائز اهميتي نموده و جامعه را به سوي آرمان آزادي سوق داده و صلح و آرامش را براي خلقها به ارمغان خواهد آورد. 3ـ مساله زن در خاورميانه و راه حلهاي آن در منطقه خاورميانه که مهد تمدن نئولوتيک (نوسنگي) ميباشد چگونگي برخورد و رابطه با زن تعريف خاصي ندارد. نظام 5000 ساله دولتگرا ـ هرمي براي نخستين بار از راه متولوژي (اسطوره) همه خصوصيات مرد را بزرگ و متعالي و ويژگيهاي زن را خوار و ناچيز انگاشته و نام عيب و شرم را بر آن نهاده است. اين حقيقت نخستينگام بسوي شکست پايههاي تمدني بود که بر محوريت مساوات و برابري پايهريزي شده بود. اين نظام با سرکوب جنس زن توانست بر جوامع نيز فائق آمده و فرهنگ مردسالار را بصورتي فوقالعاده بر فرهنگ آنها تحميل نمايد. يعني با مغلوبشدن خصوصيات پيشرو انساني از جمله خلاقيت, تنوع و ذکاي عاطفي زن که در ميان جامعه همچون فرهنگي جاي گرفته بود, جنگ و خشونت, دشمني با طبيعت, فشار بر زن و مرد برده که ناشي از نظامي مستبد و حاکميتي تکجانبه و نيز تعميق ذکاي آناليتيک نظام مردسالار بود بر جامعه حاکم گشت. با پيدايش اديان تکخدايي, فرهنگ حاکم اينبار تحت عنوان اخذ مشروعيت از نظام آسماني ضمانت قانوني پيدا کرد. نهاد "خانواده" محصول اين ذهنيت بوده و همچون نهادي کوچک, زيرمجموعه و وابسته به فرهنگ حاکم و دولت حالت "مقدس"ي بخود گرفته و به مهمترين واحد نمايندگي آن مبدل گشته است. نظام هيرارشي مرد را بعنوان رئيس خانواده منصوب نموده و به بزرگنمايي ويژگيهاي سلطهگرانه وي پرداخت. بدينترتيب خانواده به نهادي دوآليست که همزمان سلطه مرد و بردگي زن را در خود ميپروراند مبدل شد که اين مستقيما در خدمت رواج, گسترش و تحکيم مفاهيم سلطهگري نظام و قدسيت آن تا حد کوچکترين واحدهاي اجتماعي ميباشد. بنابراين ميتوان گفت خانواده و آغاز تحريف روابط در آن با معيارهاي ذهنيتي نظام مردسالار, دومين مرحله شکست بزرگ و تاريخي خاورميانه است که طي آن, مرد به برده نظام هيرارشي تبديل و در برابر آن مغلوب و تسليم شده و لذا يگانه راه ابراز ناخشنودي از اين وضعيت را در اعمال فشار و سرکوب عليه زن و فرزند در خانواده ميبيند. چنين حياتي براي زن بدتر از مرگ ميباشد زيرا هرآنچه که عايد زن است در معرض تجاوز و خشونت اخلاقي و ديني قرار گرفته است. زن که از منظر نظام مردسالار, باارزشترين ملک ويژه مرد محسوب ميشود در محدوده خانواده سطح روابط, مرز اختيارات و حتي آداب معاشرت وي از سوي مرد مشخص شده و کوچکترين معيار حقوقي, انساني و حتي سليقهاي زن ناديده انگاشته ميشود و هرگونه تلاش جهت عدول از اين مرزهاي تعيينشده با اعمال شکنجه و فشار مرد روبرو خواهد شد و در بيرون از خانه نيز جهت مشارکت وي در عرصههاي مختلف از هيچ ضمانت و پشتوانه خاصي برخوردار نبوده است. حجاب يکي از هداياي ناميمون نظام مردسالار خاورميانه بوده که نماد ذهنيت و کاراکتر نهادينهشده مرد عليه زن ميباشد. حجاب هرچند ظاهرا حاکي از پوشش بدن زن در مقابل آفتهاي تصويرشده از ديدگاه مرد براي وي ميباشد اما باطني بسيار وحشتناک داشته و به شکلي سيستماتيک بر ميزان فشار روحي و رواني بر زن افزوده و اين يکي از محدوديتهاي ذهنيتي است که زن را در مقوله مشارکت گسترده اجتماع با موانع دشواري مواجه نموده است. اعدام, سنگسار, تجاوز جنسي و خشونتهايي از اين قبيل نمايانگر نحوه برخورد جامعه و ساختار نظام مردسالار در برابر زن بوده که هويت, افکار و عقايد, عواطف و روح زن را از هر لحاظ آسيبپذير نموده و متعاقب آن از همه مزاياي حقوقي و انساني محروم مانده است. تنها انتظاري که از زن ملقب به "شيطان" و "ناقصالفکر" وجود دارد بندگي و اطاعت از مرد و بجايآوردن تمام خواستههاي او در هر موردي است. در برابر اين, زن خاورميانهاي نيز مرد را همچون يگانه تکيهگاه خود ميبيند و از همه فشارهاي نظاممند او اطاعت نموده و خدمت به او را همچون سرنوشتي گريزناپذير پذيرفته است. عرصههاي مشارکتي زن از لحاظ فرهنگي, سياسي, اجتماعي و اقتصادي براي او آنقدر مسدود شده که تنها موجوديتش را منوط به مرد و تنها مرکز مشارکتش را چارچوب خانواده ميبيند. اين امر براي او نظام ارزشي, اخلاق و شايستگي محسوب ميشود. در غير اينصورت راههاي پيش روي او يا خودکشي و فرار و يا تسليميت و تندادن به اين وضعيت است. مولفه زنانگي و مردانگي که در خاورميانه ذهنيتي متفاوت رواج داده و ديالکتيک دوگانهاي است که در خدمت حفظ بقاي نظام ظالم, دسپوتيک و ديني قرار گرفته است. اين سياست خشونتآميز به شيوهاي سيستماتيک و سلسه مراتب از نظام حاکم بر مرد, از مرد بر زن و از زن بر فرزندان تحميل گشته و از بالا به پايين در تمام عرصهها بازتاب يافته و اين بزرگترين مانع در گذار از ساختارهاي واپسگرا و سنتي و آغاز فرايند تحول و برقراري صلح و آشتي در جامعه ميباشد. نتيجه اينکه حل معضل زن, راهگشاي حل تمام بحرانهاي جامعه ميباشد. بدون برابري جنسيتي در همه عرصههاي اجتماعي مطالبه آزادي و برابري کاملا بيمعناست. روند دموکراتيزاسيون جامعه از مسير آزادي زن ميگذرد. معيار ارزشي و سنجشي جامعهاي دموکراتيک سطح آزادي زن در آن جامعه خواهد بود. از اينرو قبل از هر چيز انتقاد و اعتراض شديد زن به فکر, دين, علم, هنر و فرهنگي که بر محوريت مرد استوار است و ارائه تئوري, طرح و پروژههاي مبتني بر برابري و يکساني زن و مرد وظيفهاي اساسي است. همچنين مبارزه, قيام و فعاليتهاي وسيع و فراگير عليه ايدئولوژي, اخلاق و معيارهاي مردسالارانه که در خاورميانه ريشهاي تاريخي دارد از اهميت حياتي برخوردار بوده و اشاعه اين مبارزات وظيفه تمامي زنان خاورميانهاي است. دستيابي به يک حيات آزاد فقط و فقط از اين راه ممکن است. 4ـ وضعيت تاريخي و کنوني ايران گروههاي آريايي نژاد آغازگر زراعت و دامپروري دوران نوسنگي, در سالهاي 10000 تا 6000 ق.م. در دشتها و درههاي مابين رشته کوههاي زاگرس و توروس ميزيستهاند. گروههاي عشيرهاي در واقع در دورهاي که جامعه نوسنگي در هلال حاصلخيز و تحت حاکميت فرهنگ تلخلف راه را براي تشکيل نهادها و توسعه آنان باز نمود شکل گرفتند. اين دوره از 6000 تا 4000 ق.م. ادامه داشته که اين دوره زمينهساز ايجاد تمدن سومر نيز ميباشد. هوريهاي آريايي متشکل از عشاير مشابه و خويشاوند, در 2000 تا 1500 ق.م. يک کنفدراسيون نيمهمتمرکز تشکيل ميدهند. هوريها با هيتيها, لوييها و خالديها که ريشه آريايي دارند پيوسته در ارتباط بودند. هوريها اولين حلقه اساسي انتقال و اشاعه تمدن "سومر ـ بابل ـ آشور" به شمال و شرق بودهاند. نفوذ گروهي از آرياييها در آناتولي نيز بتدريج گسترش يافته که در حدود 2000 ق.م. تمدن هيتي را بنيان مينهد. دولت ـ شهر تروا در غربيترين نقطه اين امپراتوري, نقش بسيار مهمي در انتقال تمدن شرق به مناطق بالکان, شبهجزيره يونان و به تدريج به اروپا ايفا مينمايد. اورارتوها که در کنار درياچه وان تمرکز داشتند با اتحاد صدها عشيره هوريالاصل ابتدا يک فدراسيون غيرمتمرکز تشکيل داده و رفتهرفته در 1000 تا 700 ق.م. به دولتي مرکزي تبديل ميگردند. اتحاد آرياييهاي ساکن شرق و همپيماني آنان با بابليان, در 625 ق.م منجر به سرنگوني امپراتوري آشور گرديد. پس از اين واقعه, نظام فدراسيون عشاير مادها در 612 ق.م تاسيس گرديد. اين فدراسيون ناپايدار, مرحله گذار به سوي تاسيس سلسله اصالتا آريايي ـ پارسي هخامنشي محسوب ميگردد. زرتشت (حدود 600 ق.م) در شکلگيري فرهنگ مقاومت درازمدت عليه نظام سلطهجوي آشوريان نقش اساسي داشته است. ايدئولوژي زرتشت نداي طنينانداز آزادي فرد بود که در بطن سيستم نفوذ نموده, آن را متلاشي کرده و نيروي عقل و اراده انسان را آشکار ميسازد. بدينترتيب, نظام بردهداري کلاسيک و پايههايش را مجبور به انجام اصلاحات ميسازد. ماهيت اصلي دين زرتشت در ايجاد انقلابي فلسفي بروز مييابد. نتايج انديشههاي فلسفي زرتشت در تعيين ويژگيهاي سياسي و فرهنگي پيدايش "ماد ـ پارس" بسيار تاثيرگذار بوده است. اهميت آن به غير از موقعيت ويژه جغرافيايي, ناشي از ماهيت آن ميباشد. بشريت با شروع اين روند اصلاحات, نفس تازهاي کشيده و موجب عقبنشيني نظام سه هزار ساله بردهداري کلاسيک ميگردد. پيدايش امپراتوري پارس و آغاز حکمراني هخامنشيان با سلطنت کوروش در 550 ق.م. تحقق مييابد. قرابت و اشتراکات بسياري بين مادها و پارسها وجود دارد. تا زمان تاسيس ماد, از پارسها اسمي به ميان نميآيد, اما بعد از آن, به عنوان پيشاهنگان دورهاي از تاريخ ايران مطرح ميگردند. پارسها در دورهاي طولاني از تاريخ, از مادها کمک ميگيرند. بعلاوه, در جريان گذار مادها از ساختار عشيرهاي به سوي تاسيس تمدني مرکزي, سيستم تازهتاسيسشده آنان به پارسها انتقال مييابد. در واقع با تغيير خاندان, يک دولت جديد تاسيس ميگردد. همچنانکه پارسها نيز بخشي از کنفدراسيون ماد را تشکيل داده بودند, مادها هم همچون پارسها در ايالتهاي بيستگانه ايران, از جايگاه مشابهي برخوردار بودهاند که اين موضوع نشانگر آن است که ساختار قومي آنان يکي بوده است. هرچند امپراتوري هخامنشي بزرگترين اقتدار سياسي آن زمان بود اما هيچگاه به ساختار دولت واحد حقيقي نرسيد, بلکه بر آميختهاي از اقوام و ملتها حکومت نمود. ساختار سياسي اين امپراتوري بر اساس جلب مشارکت فرهنگي و سياسي اقوام تحت حاکميت, در اداره حکومت و اتخاذ سياستي انعطافپذير و واقعبينانه در اين مورد بوده است. رشد چشمگير فرهنگهاي بومي از لحاظ سياسي و اجتماعي, سبب نيرومندي بيش از حد امپراتوري پارس گرديد. امپراتوري پارس هر چند در مقايسه با آشور پيشرفتهتر بود اما در مقايسه با يونان و آناتولي عقبماندهتر بود. يونانيان در مقابله با حمله پارسيان, حمله ايدئولوژيکي وسيعي را آغاز نمودند. جنبه فرهنگي استيلاي اسکندر بر هخامنشيان داراي اهميت بيشتري ميباشد. نهادهاي برجايمانده نظامهاي سومر و مصر و حتي اصلاحات محدود امپراتوري ماد ـ پارس نيز, قدرت پاسخگويي به پيشرفتهاي هلن را نداشته و بدينترتيب يک دوره تقربيا 600 سالهِ استيلاي فرهنگ هلنيسم در خاورميانه آغاز گرديد. اسکندر پس از يک دوره خشونت, فرهنگ سياسي مدارا با ايرانيان را مبنا قرار ميدهد. او تغيير چنداني در تشکيلات دولتي هخامنشي بوجود نياورده و در بسياري موارد, مولفههاي فرهنگ ايراني و بينالنهريني را مورد استفاده قرار ميدهد. بعد از اسکندر و با روي کار آمدن جانشينان وي, مد نظر قرارندادن واقعيتهاي سياسي, اجتماعي, فرهنگي و تاريخي و... خلقهاي ايران از سوي آنان و بياستعدادي جغرافياي سياسي ايران در پذيرش اقتدار تکگفتماني آن دوران, سلطه سياسي يونانيان بر ايران به کلي خاتمه مييابد. اشکانيان از قرن دوم ميلادي به بعد, در پي گسترش حکومت خود به عنوان امپراتوري چندفرهنگي در ايران بر ميآيند. اين دوره در واقع, واکنش سياسي ايران در مقابل استيلاي فرهنگي هلن است. اشکانيان زيربناي ايدئولوژيکي خود را با احياي فرهنگ شفاهي ايران و اسطورههاي باستاني و تعميم دادههاي ديني زرتشتي و تاثيرات فرهنگ هلنيسم تحکيم ميبخشند. تاسيس حکومتي متمرکز چون هخامنشيان براي اشکانيان بويژه دوران سلطه سلوکيان بر ايران و نمايانشدن تجارب اين دوره, امکانپذير نبوده و سير حکومتي آنان را خصوصياتي انعطافپذير و معتدل تشکيل ميدهد. وجود مجلس مهستان که وظيفه نصب و عزل شاه را بر عهده داشت در ساختار سياسي آنان (هرچند که اين تحول از کيفيت چرخش سلطنت از موروثي به انتخابي هم نباشد) باز هم گامي بسيار مهم و ترقيخواهانه در زمان خود تلقي ميگردد. رشد نظام بردهداري شبهکاستي ايران در دوره ساسانيان با حمايت دين زرتشتي پديد آمد و براي اولين بار مفهوم "دين رسمي دولت" پيشرفت مينمايد. سيستم ساسانيان مبتني بر تمرکز ايدئولوژيک و تمرکز اختيارات بوده است. دربار ساساني, دين زرتشتي را به عنوان دين رسمي دولت اعلام و افزونطلبي دولتي را با توجيه ديني, مبناي اساسي سياست خود قرار ميدهد و شاه به موجودي فراطبيعي با قدرتي نامحدود تبديل ميگردد. ساسانيان با از ميان برداشتن شاهان کوچک محلي و ايجاد سيستم اداري متمرکز, اختيارات سياسي خود را گسترش دادند. دولتي کردن دين و تجهيز آن با مکانيسم تسلط بر حوزههاي سياسي, اجتماعي و اقتصادي, گامي پسروانه بود که باعث مطلقيت بخشيدن به افکار و ايدئولوژيهاي ترقيخواهانه ميگردد. از طرف ديگر, زرتشتگرايي دوره ساساني کارايي خود را براي ايجاد يک سيستم نوين از دست داده و قادر به پاسخگويي نيازهاي موجود نبوده و با توسل به دگماها و شيوههاي ارتجاعي, مانع از پيشرفت نيز ميگرديد. بدينترتيب امپراتوري ساساني در برابر هجوم اعراب و تسلط اسلام بعنوان هويت ايدئولوژيکياي نوين مقاومت چنداني نکرده و از هم فروپاشيد. اين دوره در اصل, مرحله سراشيبي و سقوط تمدن بردهداري ايراني ميباشد. با سقوط امپراتوري ساساني, سرزمينهاي تحت حاکميت اين امپراتوري به دست قدرت نسبتا متمرکز خلفاي اسلامي افتاد. در مراحل اوليه ورود اسلام تغييرات چنداني در ساختار طبقاتي صورت نگرفته و بافت اقتصادي و شيوه اداري متمرکز ادامه يافت. ادامه مناسبات زمينداري ساسانيان و استقرار طرز تفکر اسلامي و ايدئولوژي نوپاي فئودالي, به علت عدم تغيير اساسي در زيرساخت اجتماعي و قومي ـ عشيرهاي, ساختار حکومتي اموي را با مشکلاتي روبرو ساخت. حاکميت رو به رشد دولت متمرکز, تملک اراضي در دست گروهي محدود و رشد تجارت توسط اعراب, باعث افزايش تبعيض و رشد اختلافات طبقاتي گرديد. اين دوره, نمونهاي از سازشهاي ضدانقلابي با نهادهاي سنتي جامعه بود که سبب رشد جريانهاي مخالف گرديد. نهضتهاي جداگانه شيعي, خوارج, فرقههاي باطني و ترکيبهاي اسلامي ـ زرتشتي به وجود آمدند. نهضت ابومسلم از موفقترين اين قيامها بود که در 750 ميلادي با مشارکت خلقهاي ايران سلطه امويان را برچيد. اما عباسيان با قتل ابومسلم سبب انحراف هرچه بيشتر اسلام و پيشرفت فئوداليسم مرتجع در ايران گرديدند. فرهنگ اسلامي در دوره عباسي با تمدنهاي گوناگون منطقه و دنيا تلاقي پيدا کرده و مرحلهاي از تاثيرگذاري و تاثيرپذيري آغاز شد. عباسيان جنبه جهاني به اسلام داده و نقش تمدنهاي ديگر را در پيشرفت آن درک نمودند. پراکنش قدرت سياسي در اين دوره پديد آمد و با تاسيس دولتهاي مستقلي چون صفاريان, آلبويه, علويان, طاهريان و سامانيان گامي ديگر در راستاي شکلگيري فئوداليسم ايراني برداشته شد. اما دست به دست شدن اين حکومتها و غلبه اقوام ترک مانع از رشد طبيعي نيروهاي مولد گشته و پايههاي فئوداليسم ايراني همچنان ناقص ماند. يکي از پيشرفتهاي آن دوره ايران, پيشرفت عرفان بوده است. عرفان يکي از راههاي ابراز مخالفت با نظام حاکم بود. در بطن اين گرايشات, فرار از نظام حاکم و نابسامانيهاي آن و سعي در دريافت هويت فرد نهفته است. عرفا با شخصي کردن دين و تحديد حوزه ارتباطات ديني ميان شخص و خدا, گامي در راستاي تمرکززدايي از فئوداليسم شرقي برداشتند. آغاز اقتدار صفويان و نقش آن در سير تکامل فئوداليسم داراي اهميت است. از اين دوره به بعد, دوره تقسيم قدرت اسلامي و بوميکردن آن آغاز گرديد. هويت ايدئولوژيکي صفويان, قرائت فرهنگي جداگانهاي از اسلام يعني مذهب تشيع بود. صفويان تضاد حکومتها و گروههاي قومي را دگرگون و به سلطه قومي يا خانداني پايان داده و با تاسيس امپراتوري مذهبي با برداشتي غيرعربي از اسلام, آنان را زير يک پرچم متحد ساخت. همبستگي ديني محتوايي فراتر از اتحاد مذهبي يافته و داراي ابعاد گسترده سياسي بود چرا که آنان علاوه بر توجيه حکومت مطلقه خود با پايههاي مذهبي شيعه, خود را به ايرانيان باستان نيز نسبت ميدادند و اينبار شيعهگرايي فراتر از ايدئولوژي دستگاه حکومتي, به صورت بخشي از هويت ايراني نيز درآمد و اين اوج پيشرفت فئوداليسم در ايران بحساب ميآيد. سرمايهداري غرب با اهداف خاص خود بطور گسترده در اوايل قرن 19 وارد ايران گرديد. نظام سرمايهداري ايران به دليل وارداتي بودن, بطور طبيعي نتوانسته خود را در جامعه نهادينه کرده و با سطح پيشرفت آن هماهنگ سازد لذا بجاي نفوذ در بافت اقتصادي, سياسي و اجتماعي جامعه, حالتي الصاقي بخود گرفته است. از سويي, پيشدوره هويتيابي ايدئولوژيکي که لازمه ظهور طبقه نوين سرمايهداري در بطن جامعه ميباشد پديد نيامده و لذا دنبالهاي از نظام فئودالي حاکم در درون آن رشد نمود. قاجاريه سيري متضاد با اصالت فرهنگي ايران در پيش گرفته و به صورت وابستهترين حکومت در طول تاريخ درآمد. حکمرانان قاجار تاثيراتي بسيار منفي از طريق شکلگيري و پيشرفت بورژوازي وارداتي بر جاي نهادند. ارتقاي نسبي آگاهيهاي اجتماعي در قرن 19, زمينه انقلاب مشروطه را در اوايل قرن 20 فراهم نمود. هرچند شاه قاجار مجبور به قبول خواستههاي مردم گرديد اما اين جنبش تغييراتي جزيي در ساختار سياسي پديد آورد و سالهاي پس از مشروطه هم که ايران در تلاطم هرج و مرجهاي جنگ اول جهاني رو به ضعف بيشتري نهاده بود, قيامهايي در مقابل سلطه استعمارگران و ايجاد اصلاحات دروني روي داد که نهضت جنگل, قيام خياباني, قيام دشتستانيها و قيام پسيان از آن جمله بود. اما به دليل عدم برنامهاي مشخص, سازماندهي منسجم و ترفندهاي استعمارگران, همه اين قيامها سرکوب شدند لذا قيامهاي مذکور تاثيرات زيادي در ارتقاي آگاهيهاي اجتماعي و فرهنگ مقاومتطلبي بر جاي نهادند. در سالهاي پس از جنگ جهاني اول, انگلستان تامين منافع خود را با بکارگيري سياست "تفرقه بينداز و حکومت کن" به صورت گامي فراتر از وابستهسازي حکام؛ با تعيين زمامداري ايران دنبال کرد. با انتصاب رضاخان, اولين حکومت استبدادي نظامي در ايران حاکم گرديد. او در آغاز با شعار جمهوري, سعي در اجراي لائيسمي تقليدي داشت. اما با واکنش نهاد فئودالي يعني حوزههاي علوم ديني مواجه شد. جمهوري و جمهوريتخواهي به سبک آن زمان پديدهاي ناهمگون با ساخت اجتماعي ايران بود. وجود مفاهيمي از قبيل شبانرمگي, سلطان ظلالله و... در فرهنگ سياسي ايرانيان و سپردن سرنوشت فرد و جامعه به مشيت از پيش تعيين شده الهي و ديني, سبب گرديد که نظام جمهوري بر خلاف شئونات فرهنگي نهادينه شود. به همين دليل, اين مفهوم نتوانست از پايگاه اجتماعي برخوردارگشته و بار ديگر استبداد حاکم گرديد. ماهيت اقدامات نظام پهلوي, تبديل ايران به يک پايگاه بدون فيلتر فرهنگ غرب بود. با خريد تسليحات نظامي و اختصاص بودجههايي کلان, ارتش قدرتمند شده و با تکيه بر آن به سوي ايجاد يک دولت مرکزي نيرومند گام برداشته شد. با احداث جادهها در اکثر نقاط و انجام تغييراتي به روش بروکراسي غربي, شکل ايالتي که تطابق چنداني با ويژگيهاي فرهنگي ـ قومي خلقهاي ايران و مشارکت آنان در عرصههاي سياسي نداشت, رواج يافت. با پيشبرد شوونيسم افراطي ملي و سياستهاي جذب فرهنگي در 1316, کشور به شکل استانها که ويژگيهاي قومي ـ فرهنگي خلقها در آن کمتر مدنظر قرار گرفته بود, سازماندهي گرديد. اين, اقدامي در راستاي آسيملاسيون فرهنگي خلقهاي ايراني در فرهنگ شوونيستي حاکم بود. دولت ـ ملتي مدرن که نظام پهلوي در صدد تاسيس آن بود, برپايه غربينمودن جامعه و يکسانسازي فرهنگي و قومي استوار بود که بتدريج جامعه را در اين دوره بسوي ازخودبيگانگي, بيباوري ذاتي, محروميت از بينش تاريخي و در نهايت بحران هويت فرهنگي کشانيد. ايران در جريان جنگ جهاني دوم, به علت پشتيباني از آلمان, به اشغال متفقين درآمد. انتصاب شاه جديد پهلوي با تغيير استراتژي سياست استعمار در ايران ـ که ايجاد دولتي وابسته و مرکزي بود ـ در ارتباط است. اقدامات منفي حکومت سبب بروزو پيدايش گرايشات نويني از آزاديخواهي خلقها گرديد. اين گرايشات که درصدد تغيير ساختار فئودالي و کوتاهکردن دست استعمار از ايران بود, با پيشاهنگي دکتر محمد مصدق در جريان مليکردن صنعت نفت به اوج خود رسيد. اما عقبماندگي ساختار اجتماعي ـ سياسي, وابستگي جنبش چپ و عدم حمايت نيروهاي مذهبي جزمگرا مانع از پيشرفت آن گشته و در 1332 با يک کودتاي آمريکايي سرکوب گرديد. سرکوبهاي ملي, طبقاتي و فرهنگي در اواخر زمامداري پهلوي, انزجار خلقها را بر انگيخته بود. بيثباتي سياسي, نبود دموکراسي, وابستگي ساختار اقتصادي و بيهويتي فرهنگي, با رفرمهاي تقليدي از بالا و در چارچوب منافع استعمار پنهان نميشد. دولت مرکزي مانعي فرا راه پيشرفت مناسبات دموکراتيک در جامعه بود. بدينشيوه, زمينههاي مادي وقوع يک انقلاب مهيا ميشد. انقلاب 1357 بر اين اساس به حکومت پهلوي پايان داد. خلقهاي ايران با انقلاب در پي دو هدف اساسي بودند. نخست, دفاع از ارزشهاي فرهنگي ـ تاريخي و پايان دادن به استيلاي خارجيان بر کشور و دوم, دموکراتيزهکردن دولت و جامعه و چارهيابي مشکلات ملي ــ اتنيکي, فرهنگي, سياسي, اقتصادي و اجتماعي. بکارگيري شيوه ايدئولوژيکي متعاليگشته از سوي طبقات استثمارگر و اساطير آسماني و نهادينهساختن آنان, پايه نظام کنوني را تشکيل ميدهد. نهادينگي به صورت نظام حکومتي ميان اساطير آسماني و مردم عامي شکل گرفته است؛ مردم ناقص و نيازمند تکامل, اينبار با واسطه شاهانِ فرهمند و تامالاختيار ـ برگزيده از سوي خدا ـ به تکامل ميرسند. فرايزدي ـ شاهي, در اصل بيانگر حاکميت مطلق ميباشد. اين رابطه با همان قدرت و ماهيت در تمام مراحل تاريخي ايران تداوم يافته است. انقلاب 1357, واکنشي سياسي ــ اجتماعي در برابر رژيم ضددموکراتيک شاه و جريان مدرنيزاسيون غربي بود. در ميان تمام جريانات فکري ــ سياسي مخالف استبداد پهلوي اعم از نيروهاي ملي، ملي ــ مذهبي، چپ و... پايه ايدئولوژيکياي که انقلاب را به سوي اسلامي شدن سوق داد, مذهب تشيع بود که در دهه 1350 يکي از گفتمانهاي ايدئولوژيکي حاکم در ايران به شمار ميرفت. تئوريسينهاي اسلامي انقلاب با استفاده از تشيع (سنتزي از فرهنگ اصيل ايراني و اسلاميت عرب) به نحوي کارا به سازماندهي تودهها جهت برانداختن رژيم شاه پرداختند. از ترکيب مفهومي ولايت فقيه(يکي از ارکان شيعه) با فر ايزدي ـ شاهي ايران باستان, فرمولاسيون ولايت مطلقه فقيه توسط خميني ابداع گرديد که به تدريج به عنوان روح انقلاب و هويت ايدئولوژيکي نظام حاکم معرفي گرديد. بر اين مبنا, حکمراني تنها حق فقهاست و آنها بر مردم ولايت دارند. حکمران, ولي مردم معرفي ميشود. مناسبات اجتماعي به صورت, التزام نظري و عملي به ولايت فقيه فرمولبندي ميگردد. بدينشيوه, جاي روابط "برده ـ بردهدار" و "ارباب ـ رعيت" را "مولا ـ مولي" گرفته و به جاي فرمول "خدا ـ شاه" و "خدا ـ سلطان ظلالله", فرمول "خدا ـ آيتالله" قرار ميگيرد. اين هويت با دستيابي به قدرت و تحکيم پايههاي خود, نهادينگي ايدئولوژيکي و سياسي خاص خود را ايجاد نمود. نهادهاي سياسي و ضددموکراتيک, (انتصابي) با عنوان حافظان و پاسدارن نظام جزمگرا به وجود آمده و از هر لحاظ برتري آنان بر قانون و مردم مسلم گرديد. قشر روحاني با تبليغاتي وسيع, نظام را مقدس و به عنوان بالاترين ارگان اسلام در مذهب تشيع معرفي و سازگارنمودن جامعه با قوانين و سنن مصوبه و منافع خويش را آغاز نمود و در اولين گام گرايشات مختلف مليگرا و چپ و حتي جريان روشنفکري ديني و شخصيتهاي برجسته را به کناري رانده و يا پاکسازي نمودند. جنگ با عراق از لحاظ اقتصادي ضرباتي بر ساخت جامعه ايران وارد نمود و اگرچه سرمايههاي ملي را به سوي اقتصاد جنگ سوق داد, اما از لحاظ سياسي و ايدئولوژيک به حفظ و تحکيم پايههاي نظام کمک شاياني نمود. با هدايت پتانسيل دروني به بيرون, از شدت تشنجات داخلي کاسته و تقدس نظام هر چه بيشتر تحکيم يافت. جنگ از طرف ديگر, مانع توسعه انقلاب گشته و طبقه حاکم با بهانه دفاع از ارزشهاي اسلام و انقلاب, به انحصار تمامي امکانات مادي و معنوي کشور پرداخته و بدينترتيب افزون بر مشکلات رژيم سابق, مشکلات نويني را براي جامعه ايران ايجاد نمودند. نتايج اين دوره سبب تمرکزيابي بيش از حد حکومت و مستبدتر شدن آن گرديد. اختصاص كليه امکانات كشور به تامين مخارج نظامي جنگ 8 ساله, وجود تحريم اقتصادي, عقبماندگي شيوه توليد و مناسبات حاکم بر آن, راهکارهاي غلط اقتصادي متکي بر مذهب و مشکلات ناشي از آن, زندگي تمامي اقشار اجتماعي را به شدت تحت تاثير قرار داده است. بطور کلي سياستها و ساختار ايدئولوژيکي و دگماتيک اين نظام, زندگي را براي تمامي اقشار جامعه بسيار دشوار نموده و به تبع آن تاکنون نيز نتوانسته برنامههايي اصلاحي جهت بهبود وضعيت موجود ارائه دهد. اين دوران را بيشتر ميتوان دوران انحراف انقلاب از اهداف اساسي آن ناميد که طي آن انقلاب به خدمت نظام اليگارشي اقتصادي مذهبي درآمد. وجود ذهنيت شووني و برداشت فاشيستي از دين و ساختار قانوني ـ حقوقي برگرفته از آن در کنار مانعسازي عملي براي رشد فرهنگي ـ ملي گروههاي قومي, يکي از بنياديترين مسايل ايران ميباشد. رژيم تئوکراتيک ايران, توجه چنداني به غناي فرهنگي ساير خلقها نداشته و با اتخاذ سيري متضاد با گذشته تاريخي به تحريک خلقها عليه هم و تعميق شکافهاي قومي, مذهبي, فرهنگي و... ميپردازد. رشد نوعي سرمايهداري وحشي نشاتگرفته از بازماندههاي ساختار اقتصاد سنتي, در کنار طبقه بورژوازي بيهويت متکي بر رانت که زير چتر حمايتي اليگارشيسم ديني به حيات خود ادامه ميدهد, سبب افزايش فقر و رشد فراوان بيکاري گرديده که همين خود, عميقترشدن شکافهاي طبقاتي را در پي داشته است. اقدامات دولت در راستاي رواج فرهنگ پولسالاري و مشروعيت بخشيدن به کليه روشهاي غيراخلاقي جهت کسب سود و سرمايه بيشتر, با اساس گرفتن تمايزات و تفکيک طبقاتي, به پيدايش اقليتي در بالا و اکثريت عظيمي از اقشار زير خط فقر در پايين انجاميده است. از نظر فرهنگي و آموزشي, نظام با بکارگيري سياستهاي جذب فرهنگي و حاکمساختن گفتماني تکجانبه که تکيهگاه آن شوونيسم فارس و آموزههاي مذهبي ـ ديني ميباشد, فرصت رشد تنوعات فرهنگي ايران را از ميان برداشته و آن را با هويتي ديگر معرفي نموده است. نظام آموزشي را نيز در همين راستا بکار برده و با حاکمساختن ديدگاههاي ايدئولوژيکي, آن را به شيوهاي مرکزي و انعطافناپذير در آورده که هيچ پيوندي با حقايق فرهنگي خلقها ندارد. برخوردهاي واپسگراي فئودالي و ناشي از اصول فقهي حاکم بر نظام, زنان را با ستمهاي مضاعف جنسيتي روبرو نموده و آنان را از هرگونه آزاديهاي فردي و اجتماعي و ابراز موجوديت ارادهمند محروم ساخته است. زنان در زمينه مشارکت در عرصههاي مختلف با استناد به اصول فقهي, در اوج تبعيض و نابرابري قرار داده شدهاند. اين نابرابري و شکاف جنسيتي, زنان را از لحاظ روحي, فکري, جسمي و... فلج و اعتماد به نفس را از آنان سلب نموده, در اين باره بخش عمدهاي از جامعه دچار بحران گشته و دولت هم با مشکلات گوناگون اقتصادي, فرهنگي و اجتماعي ناشي از آن درگير شده است. حاکم بودن ديدگاه تکگفتماني مذهبي و پيريزي قوانين بر پايه نگرش تکمذهبي شيعي و تعيين معيارهايي مطابق آن در کليه عرصهها و از جمله عرصه سياست براي مشارکت شهروندان, راهگشاي يک نابرابري عظيم گرديده که نظرا و عملا امکان مشارکت بخش قابل توجهي از گروههاي مذهبي و اقليتهاي ديني در فرايندهاي اداره امور کشور را ناممکن ساخته است. اين وضعيت با هيچ يک از موازين و اصول انقلاب مردمي 1357 و همچنين مباني دموکراسي معاصر سازگاري نداشته و به عنوان مشکلي اساسي ابراز وجود مينمايد. از ديگر مشکلات اساسي موجود ميتوان به مشکل رو به رشد آلودگيهاي محيطزيست اشاره کرد که خود ناشي از حاکميتيابي فرهنگ سرمايهسالاري و برخوردهاي تخريبگرانه آن براي سوءاستفاده از سرمايههاي طبيعت در راستاي تامين منافع قشري و گروهي بخشهايي از جامعه ميباشد که در اثر ضعف فرهنگي جامعه و از آن مهمتر, نبود سياستهاي پيشگيرانه دولت, به صورت مشکلاتي بسيار جدي حيات انسانها را مورد تهديد قرار دادهاند. آزمونهاي چند سال گذشته و تلاشهاي نظام مطابق معيارهاي خود پاسخگوي نيازهاي جامعه نيستند و ساختارهاي زيربنايي و روبنايي اقتصادي و اجتماعي نظام بدينصورت امکان تداوم حيات ندارند. گروهها و احزاب سياسي در داخل و خارج تاکنون قادر به ارائه آلترناتيوي نبوده و نتوانسته وضعيتي دوگانه پديد آورد که تضادها در برابر همديگر قرار گرفته و ساختاري سياسي معاصر و دموکراتيک ايجاد شود. بنابراين فرسودگي و بحرانهاي موجود در ساختار جامعه تعميق يافته و چارهيابي ريشهاي خود را تحميل مينمايد. پيشبرد مدلي مناسب جهت رهايي از اين بحرانها و ايجاد جامعهاي دموکراتيک, ضرورتي اجتنابناپذير است. مدلي لازم است که فردباوري و جامعه مدني ارکان اساسي هويت ايدئولوژيکي آن بوده و عرصههاي سياست, جامعه و دولت را دموکراتيزه نمايد. بنابراين پيشبرد جامعه مدني براي ايرانيان و ايجاد جمهوري فدرال دموکراتيک ايران مهمترين نيروي حل بحرانهاي جامعه ميباشد. در اين صورت سازماندهي ارگانهاي مدني در زمينههاي اقتصادي, اجتماعي, سياسي, فرهنگي, زيستمحيطي, ورزشي, حقوقي, هنري و تاريخي سرزمين ايران به جامعهاي معاصر و دموکراتيک مبدل نموده و استراتژي جمهوري فدرال ـ دموکراتيک ايران تحقق مييابد. انباشت فرهنگي و ساختار تاريخي ايران, امکان ايجاد اين اتحاد دموکراتيک را فراهم ميآورد. الف ـ پديده کرد در ايران خلق کرد بعنوان يکي از اصيلترين ساکنان و بانيان نخستين تمدن در سرزمين ايران ميباشند. در طول تاريخ و در زمان معاصر نيز خلق کرد، جايگاه و نقش حائز اهميتي را دارا هستند. بانيان اولين نظام سياسي ايران, مادها بودهاند و پس از انتقال زمامداري آنها به هخامنشيان، در دوره حاکميت پارسها نيز جايگاهي ويژه و برابر در نظام اداري و سياسي و نظامي داشتهاند. ماد و پارس داراي ريشه نژادي مشترک آريايي هستند و همچنين در جغرافيايي مشترک از بسياري قرابتهاي زباني, فرهنگي, تاريخي و... برخوردار هستند. تاثيرپذيري از فلسفه زرتشت در اين مرحله، روابط و اشتراکات ماد و پارس را عميقتر نموده است. مبارزات و مقاومتهاي گسترده و طويلالمدت عليه نظام بردهداري آشور و اتحاد و اتفاقهاي سياسي و نظامي آنان عليه اين نظام مستبد و سهيمبودن در رنجها و پيروزيهاي همديگر، جوانب ديگري از اين قرابت اصيل و تاريخي ميباشد. قرابتها و اشتراکات فرهنگي بويژه در اين برهه از تاريخ در نظام اداري ـ سياسي نيز همانند يک اصل رعايت شده و مشارکتي متقابل با حفظ اصالت و هويت صورت پذيرفته است. تا دوران ساسانيان نيز ساختار سياسي نظام ايران بصورت متمرکز نبوده و خلقهاي ايران در نظام اداري ـ سياسي مشارکت داشته و بصورتهاي گوناگون از قبيل ساتراپها و گاها دولتهاي محلي موجوديت خود را حفظ نمودهاند، اما قادر به گذار از بافت اجتماعي ـ سنتي و عشيرهاي و رسيدن به نظام سياسي متمرکز نشده و همواره بصورت زيرمجموعه امپراطوريهاي بزرگ و مرکزي باقي ماندهاند. روند واپسگرايي ايدئولوژيک و سياسي در اين مرحله بويژه در دوره ساساني، خلقها و فرهنگها را در بسياري موارد با انکار, ظلم و ستم و عوارض مخرب جنگ و غيره روبرو ساخته است. در مرحله هجوم اعراب و ايدئولوژي اسلام به ايران طي سالهاي 640 م. خلق کرد نيز همچون ديگر خلقهاي ايران مقاومتهاي بزرگي را در راستاي عدم پذيرش اسلام به عمل آورده و متحمل ظلم و تعديهاي بسياري گرديدند. نقش خلق کرد در مرحله مقاومت ايران در برابر اعراب بسيار حائز اهميت ميباشد. در دوران اموي، عباسي و صفوي, خلق کرد هم در مقاومتها و هم در نظامهاي اداري ـ سياسي جايگاه مشخص و تعيينکنندهاي داشته, کمتر با انکار هويت روبرو گشته و در چارچوب حکومتهاي بومي و امارات محلي از نظام سياسي و اداري غيرمتمرکز برخوردار بوده است. در تمامي اين دورهها، حاکمان و طبقات بالايي کرد با حکومت مرکزي داراي روابطي منفعتطلبانه بوده و برخورداري از نوعي نظام اداري محلي و زير سايه اقتدار مرکزي را بر استقلالطلبي و نظام سياسي مستقل ترجيح دادهاند. اما بطور کلي در اکثر نظامهاي مرکزي و تشکيل آنها سهيم بودهاند. بيشترين ابعاد انکار هويتي خلق کرد در خاورميانه و بويژه در ايران را ميتوان به دوره ورود کاپيتاليسم نسبت داد که اين دوره همزمان با شروع روند مليگرايي و رشد آن ميباشد. در مرحلهاي که مليگرايي در خاورميانه براي خلقهاي فارس, ترک و عرب پيشرفتهاي قابل توجهي حاصل نمود مساله کرد بويژه در سدههاي نوزده و بيست روبروي سياستهاي استعماري انگليس قرار گرفت و مانند اهرم فشاري عليه دولتهاي منطقه بکار گرفته شد. سياستهاي استعماري انگليس از يکسو و اتخاذ سياستهاي انکار و امحا از سوي دولتهاي منطقه و در راستاي آن برخوردهاي غيرعلمي و ناکافي اقشار بالايي کرد از سوي ديگر سبب شد که مساله کرد از رهيافتهاي چارهيابي فاصله گرفته و به گرهکور خاورميانه تبديل گردد. عصيانهايي به رهبري شيخ عبيدالله نهري و اسماعيل سمکو بر محوريت نارضاييهاي اجتماعي ـ مذهبي نيز نتوانست از اين روند تحميلي فاصله چنداني بگيرد و به شکست انجاميد. در دوره زمامداري پهلوي، نظام سياسي ايران با ديدگاهي کاپيتاليستي بسوي نظامي متمرکز گام نهاده و نظامي تکگفتماني از نظر ملي ـ فرهنگي بر خلق کرد و ديگر خلقهاي ايران تحميل, و روند انکار هويتي تشديد گرديد. مبارزات منسجم خلق کرد در ايران بيشتر پس از جنگ جهاني دوم با تاسيس جمهوري مهاباد که عمده تاثيرپذيري ايدئولوژيکي ـ فکري آن از جريانات ملي ساير بخشهاي کردستان بود و در مرحلهاي ديگر در سال 1357ش. همزمان با انقلاب خلقهاي ايران صورت پذيرفت. احزاب دموکرات و کومله مهر خود را بر اين مرحله زدهاند. جا دارد تحليلي علمي و انتقادي از اين مرحله صورت پذيرد. اين جريانات عمدتا بصورت مليگرايي ابتدايي و تقليد از سوسياليسم رئال جلوه نمودند که نتيجتا عليرغم خلق دستاوردهايي، از ايجاد تحولي موثر در چارهيابي مساله کرد ناموفق مانده و قادر به پر نمودن خلا سياسي و ايدئولوژيک در روند چارهيابي مساله نگرديدند. جنبش ملي ـ دموکراتيک خلق کرد به پيشاهنگي P.K.K (در 1970) در حالي آغاز گرديد که خلق کرد هم در نظام سرمايهداري و هم در نظام سوسياليستي و منطقه با وضعيت اسفبار انکار و امحا روبرو مانده بود. سياست انکار و امحاي ملي کردها در اوج خود بوده و همه نيروهاي بينالمللي و منطقهاي به نحوي در تاييد و عملينمودن آن جاي گرفته بودند. در اين شرايط تنها اراده و توان ذاتي خلق کرد ميتوانست به اين وضعيت تحميلي پايان دهد. مبارزه رستاخيز ملي در کردستان با تکوين جنبش آپوئيستي آغاز گرديد و چارچوب ايدئولوژيک ـ سياسي و سازماني منسجمي را ارائه داده و به سرعت به کل اقشار جامعه اعم از روستايي, کارگران, روشنفکران, جوانان و زنان انتقال يافته و دستاوردهاي عظيمي براي خلق کرد در همه بخشهاي کردستان حاصل نمود. دستاوردها و پيشرفتهاي ناشي از اين مبارزه، همه معادلات مبتني بر سياست انکار و امحا را زير و رو نموده و به همين دليل رهبر آپو و جنبش آزادي با گستردهترين توطئه بينالمللي روبرو گرديدند. ربودن رهبر آپو در چارچوب توطئه بينالمللي، در واقع با هدف نابودي کامل جنبش نوين کردها صورت پذيرفت. اما تدابير اتخاذ شده از سوي ايشان و تحولات استراتژيکي جنبش و ارائه راهحل دموکراتيک مساله کرد در همه بخشهاي کردستان و مواضع فداکارانه و مقاومتطلبانه خلق کرد بسياري از جوانب توطئه را خنثي نمود. رهبر آپو در اين مجادله تاريخي با ارائه پارادايم نوين جامعه دموکراتيک ـ اکولوژيک، صفوف مبارزه خلق کرد را منسجمتر نموده و هويت انکار شده خلق کرد را به نظام سياسي جهان معرفي کرد. خلق کرد در شرق کردستان که حدود 20 سال با رکودي سياسي روبرو گشته بود، طي سالهاي 1990 بطور مستقيم و غيرمستقيم از رستاخيز ملي کردستان به پيشاهنگي رهبر آپو تاثير پذيرفته و در پي يافتن جايگزيني براي خلا موجود برآمد. قيام سوم اسفند 1377 ش. که در سطحي بسيار گسترده و بصورت خودجوش در اعتراض و انزجار نسبت به توطئه بينالمللي عليه رهبر آپو و اعلام پايبندي کامل به ايشان و جنبش آزادي صورت گرفت, نقطه عطفي در مبارزه نوين شرق کردستان به حساب ميآيد. مشارکت همه اقشار جامعه در اين قيام عليرغم اينکه رژيم ايران توسط نيروهاي ارعاب گر خود درصدد سرکوب آن برآمد قابل توجه بوده, طي آن دهها نفر در شهرهاي مختلف به شهادت رسيده و به سمبل مقاومت اين مبارزات تبديل گرديدند. قيام اسفندماه به لحاظ يکينمودن اراده و اتحاد با ديگر بخشهاي کردستان ماهيتا يک انقلاب بوده و سرفصلي نوين در مبارزات آزاديخواهي اين بخش از کردستان را پايهريزي نمود. حزب حيات آزاد کردستان, PJAK با اتکاء به پارادايم نوين رهبر آپو و تجربيات بيش از سه دهه جنبش مدرن آزادي خلق کرد و همچنين آگاهي ملي خلقمان در شرق کردستان امروزه پرچمدار عصر مبارزات دموکراتيک خلق کرد در اين بخش از کردستان ميباشد. ب ـ زن در ايران دامنه رشتهکوههاي زاگرس ـ توروس و دشتهاي ميان درياچه اروميه و وان, خاستگاه جامعه نوسنگي بعنوان اولين تمدن بشري بوده و مراحل مهمي از پيشرفتهاي تاريخ تمدن در اين محل حاصل گشته است. سکونت جوامع آريايي در اين محل و جايگاه تاثيرگذار آنها بر اين مرحله و تاريخ ايران حائز اهميت است. جوامع نوسنگي بر پايه فرهنگ الهه ـ مادر شکل گرفته و در اين فرهنگ برابري, عدالت و آزادي پايههاي زندگي اجتماعي بر محوريت زن بوده است. تحقيقات و اکتشافات باستانشناسي بعملآمده در نوار مرزي ايران و کشف آثار متعددي از الههها مبين تاثيرات انقلاب نوسنگي در تاريخ ايران ميباشد. نظام مادرسالاري, دورهاي بسيار طولاني از پيشرفتهاي اجتماعي بوده است و با تامل در اسطورههاي تاريخي نقش و جايگاه الهه ـ مادر بخوبي نمايان ميشود. در تمدن عيلام يکي از نيرومندترين الههها, الهه "ناروندي" بوده و همچنين طي تحقيقات باستانشناسان که در ميان بازماندههاي يکي از زيگوراتهاي پايتخت عيلام, شوش انجام گرفته مجسمه "نينهورساک" (الهه کوهستان) يافت شده است. گذار از جامعه نوسنگي به جامعه طبقاتي مصادف با حاکميت فرهنگ و نظام مردسالار بر جامعه بوده که زندگي اجتماعي بر پايه برابري و عدالت را دگرگون ساخته و نابرابريهاي ناشي از ذهنيت طبقاتي, روند حاکميت خود را گسترش داد. با وجود اينکه نظام مادرسالار در طول اين مرحله با تعرض فراگير و همهجانبه روبرو گشته اما مقاومتي بينظير از خود نشان داده و فرهنگ مردسالار بسهولت نتوانسته فرهنگ نوسنگي را نابود و خود را بر آن مسلط نمايد. زن در اوايل حاکميت نظام مردسالار نيز تا حدي در عرصههاي زندگي اجتماعي و سياسي مشارکت داشته و بر آن تاثيرگذار بوده است ليکن در مقايسه با دوران نوسنگي تا حدودي موقعيت شايسته الهگي خود را از دست داده است. در دوران امپراطوريهاي سومر, بابل و آشور همراه با دگرگوني بافت اجتماعي جوامع آريايي, جايگاه زن در جامعه بيشتر متزلزل گشته و اين به معناي تحکيم پايههاي نظام مردسالار ميباشد. در دوره امپراطوريهاي ماد ـ هخامنشي, سنتزي که از فرهنگ الهههاي آريايي و عقايد چندخدايي سومريان و دادههاي فرهنگ زرتشت ايجاد شده نظام خداوندي مشخصي را به وجود آورده است و نظام سهخداوندي "ايندرا ـ ميترا ـ وارونا" و الهه "آناهيتا" (مظهر برکت, زيبايي, آب, باران و رفاه) را بعنوان نيرومندترين الههها و پرستش آنها را در جامعه رايج نموده است. مشخصه بارز آغاز تاريخ نوشتاري ايران, اشتراکات و قرابتهاي اقوام اين سرزمين بويژه ماد ـ پارس ميباشد که در حين مقاومتهاي طويلالمدت و مشترک تا براندازي نظام سلطهگر آشور و حتي بعد از تاسيس ماد و هخامنشي ادامه يافته است. پايههاي اساسي اين مرحله وجود فلسفه زرتشت و پايبندي به آن از سوي جوامع اين سرزمين ميباشد که سنتز کاملي با ماهيت و محتواي آزادي و برابري در آن دوران بود. فلسفه زرتشت با احياي اراده آزاد انسان, هويت ايدئولوژيکي خدا ـ شاه را متزلزل ساخته و رژيم بردهداري بيش از 3000 ساله را مجبور به تحول و اصلاحات نمود. زرتشت با تعريفي نوين از آزادي, وظايف, حقوق انسان و ارائه راهکارها, نهادها و متدهاي رهايي او از بردگي, انقلابي ريشهاي در اين مرحله ايجاد نمود. جنبه برخورد زرتشت با زن يا بعبارتي ديگر, جايگاه زن در فلسفه زرتشت بسيار مهم است. اين فلسفه, ميان زن و مرد هيچ فرقي قائل نشده و بر مبناي برابري آنها اصول "پندار نيک, گفتار نيک, کردار نيک" را جهت ارتقاي انسان ارائه نموده است و اين براي زن همچون احياي جايگاهش در دوره نوسنگي تلقي ميشود. در مدل خانواده زرتشتي, مرد بر زن هيچ برتري نداشته و مشورت با زن و مشارکت او در عرصههاي اجتماعي, اصول خوشبختي و پايداري خانواده محسوب ميگردد. مادربودن در آن مقدس شمرده شده و زن از حق تعيين سرنوشت خود برخوردار است. زرتشت ويژگيهاي انساندوستي, احترام, زيبايي و برکت را در شخصيت زن برجسته ساخته و با ايجاد رفرمهاي اخلاقي تغيير, تحول و برخورد يکسان و مساواتطلبانه با زن را در مرکز اين اصلاحات قرار ميدهد. از ديدگاه زرتشت تمام ارزشهايي که در خانواده و جامعه به مثابه پيشرفت بوده و مقدس شمرده ميشوند بر پايه برابري زن و مرد استوار است. در نظام بردهداري, معابد و پرستشگاههاي الههها در محاصره نظام مردسالار قرار گرفته و زنان راهي خانههاي عمومي و فاحشهخانهها (موساکادم) شده, قبايل ماد ـ پارس نيز پيوسته از نگرشهاي هيرارشيک و تبعيضآميز جنسي نظام مردسالار تاثير ميپذيرفتند. بدينترتيب زن از عرصههاي مختلف اجتماعي در اين سرزمين طرد شده و نيروي تاثيرگذاري خود را از دست داد. اما با وجود اين, نبايد انکار کرد که جوامع آريايي بعلت برخورداري از اعتقادات زرتشتي در مقايسه با جوامع ديگر برخورد نسبتا بهتري در قبال زن داشتند. در دوره اقتدار هخامنشيان بعلت تاثيرات فلسفه زرتشتي بر جامعه, زن مشارکتي نسبي در فعاليتهاي اجتماعي داشت. حتي در اين مرحله زناني که از خانواده اشرافيان بودند در امور سياسي و اداري جاي ميگرفتند, بطوري که در صفحات تاريخ از شاهزادگان زن بانفوذ اين دوره نام برده ميشود. در اين مدت بتدريج نظام حاکم بر جامعه, کاراکتر بردهداري و استعماري بيشتري به خود گرفته و دين همچون ابزاري سياسي مورد استفاده قرار ميگرفت. همچنين پس از برخوردهاي تبعيضآميز عليه فرهنگهاي بومي از سوي خاندان هخامنشي, عقبماندگي و واپسگرايي در ميان جامعه و نظام حاکم ريشه افکند. حتي در مراحل پاياني سلطه هخامنشيان حرمسراهايي بنا ميشوند که محل تجمع صدها زن ميباشد. معضلات و مصائب زنان عميقتر شده و طي جنگهاي صورتگرفته زنان بيشتر از هر قشر و هر کسي متحمل درد و آلام و عوارض جنگ گشتند. بطوريکه هنگام يورشهاي يونانيان با پيشاهنگي اسکندر مقدوني, زنان در معرض آسيبهاي جبرانناپذيري قرار گرفتند. بعد از پيروزي يونانيان, اسکندر, دختر داريوش را به همسري خود انتخاب کرده و حدود ده هزار دختر ايراني را به عقد سربازان و لشکريان خود درآورد. طي دوره 600 ساله حاکميت يونانيان فرهنگ الهه و فلسفه زرتشت در حد زيادي در ميان جامعه رنگ باخت و زن در چنين فضايي در پايينترين رده اجتماعي قرار گرفت. در دوره ساسانيان ايدئولوژي زرتشت بصورت دين رسمي دولت درآمده و اصول و مباني آن در جامعه نيز با فرهنگ سلطهگري و اقتدار درآميخت. بدينترتيب برخوردهاي طردآميز, بياعتنايي به ارزشهاي زن و سلب اراده و حقوق وي در عرصههاي اجتماعي عمق بيشتري يافت و در جامعه نيز منطق جنسيتگرا و اراده يکجانبه مرد کاملا حاکم گرديد. زنان بويژه در ايران بطور دائمي در معرض عوارض مخرب ناشي از جنگ و کشمکشهاي داخلي ميان قبايل و تهاجمات خارجي قرار گرفتهاند. فروش زنان, عياشي لشکريان, غنيمت, جاريه, کنيز و... اعمال خشونتي ناشي از جنگ بوده که علاوه بر آسيبهاي ظاهري و جسماني بر زنان, تهاجمي از لحاظ هويتي است که جايگاه زن در جامعه و ذهنيت جنگطلب نظامهاي سياسي مردسالار را نشان ميدهد. اين ابعاد مخرب و شوم جنگ بويژه بر قشر زن اعمال گرديده است. زنان نيز در مقابل سيستم هيرارشيک و سلطهگر مردسالار قدعلم کرده و موضعگيري و مقاومت خود را تداوم بخشيدند. زنان ايراني در طول تاريخ از مبارزه عليه تهاجمات خارجي دست برنداشته و اين مقاومت بويژه به هنگام حملات نيروهاي اسلامي بر ايران نيز به خوبي قابل رويت ميباشد. زنان بطور فعال در مقاومت و صفوف مبارزه عليه هجوم اعراب جاي گرفته و مشوق اصلي مردان در اين دوره مقاومت ميباشند. همزمان با حاکميت نيروهاي اسلامي تعداد بيشماري از زنان به قتل رسيده و يا به عنوان غنيمت جنگي آنها را به کنيزي وادار نمودند. هر چند مذهب شيعه قرائتي نوين از اسلام بود که در ايران رايج گرديد و گرايشي مخالف داشته و داراي خصوصيتي پويا و پيشرو بود ولي دولت ايران در نتيجه تحريف گوهر راستين اسلام, ساختار تئوکراتيک به خود گرفت و با تحميل افکار سنتي ـ ديني بر جامعه, مشارکت زنان در عرصههاي اجتماعي را در چارچوب مقررات شرعي ممنوع و از لحاظ اخلاقي نيز شرمآور و عيبي اجتماعي جلوه داد. عرصههاي اجتماعي, سياسي, فرهنگي و اقتصادي به تمامي بر روي زنان بسته شد. جوانب بردگي و نگرش ضعيفبودن جنس زن در ميان جامعه بسان فرهنگ خشونت عليه زن وسعت يافت. افکار, احساسات, حرکتهاي جسمي, حتي صدا و پوشاک زن بدون کوچکترين توجهي به خود زن جهتدهي شده و در قلمرو موقعيتهاي تعيينشده از سوي جامعه جنسيتگرا و مردمحور شکل گرفت. در ميان جامعه منطق اخلاق و ناموس به شيوهاي جزمي, به نوعي که زن مايه هرگونه پستي و خرابي پنداشته ميشد, گسترش يافت. هويت ايدئولوژيکي زن در جامعه بطور کلي از ميان رفته و تحت مالکيت پدر و شوهر درآمد. شيربها, قيمت مادي زن در بازرگاني بيرحم خانواده ـ جامعه بوده و حق و ضمانت قانوني مالکيت مرد بر زن قلمداد ميشود. زن از ديدگاه جامعه سنتي و مردسالار تنها مزرعهاي براي کشت مرد و يا ابزار زايش پنداشته شد, همچنين بعنوان موجودي شيطاني که منبع همه جوانب منفي و انحرافي مرد تلقي ميگردد, در ذهنيت جامعه جاي گرفت و اين بدان معناست که منطق برابري زن و مرد از ميان جامعه رخت بربسته است. بدينصورت پايههاي ايدئولوژيکي, هويتي و فرهنگي تبعيض جنسيتي مستحکم شده و در نتيجه آن خشونت ـ که از ويژگيهاي اساسي مردسالاري است ـ عليه زن نهادينه گرديد. ترکيب دوگانه نظام مردسالار با دين و مذاهب منشعب از آن ـ که خود دين هم بخشي از نظام مردسالار است ـ فرهنگ اعمال خشونت عليه زن را بسيار پررنگتر نموده و نيروي مقاومت زنان را آسيبپذير نمود. در دوره قاجاريان ـ مصادف با ورود و پيشرفت سرمايهداري در ايران ـ نظام سياسي با واقعيتهاي جامعه و فرهنگ غني ايراني بطور کامل در تضاد بود. از طرفي تسليميت نظام قاجار و واگذاري امتيازات و سرمايههاي اقتصادي و فرهنگي کشور بطور يکطرفه به کشورهاي غربي و از سوي ديگر تضادهاي بافت سنتي جامعه و موجي از تقليد بورژوازي غرب و عدم انعطاف و قابليت تحول, جامعه را با بحرانهاي بسيار جدي روبرو نمود. دربار قاجار غرق انحطاط اخلاقي گشته و وجود حرمسراهاي شاهان قاجار گوياي واقعيتها و خشونتهاي اعمال شده بر زن در اين دوره است. زن در اين دوره عليه فشارهاي اجتماعي و روحي که بر وي تحميل ميشد, موضعگيري نموده و در صفوف مخالفتهاي اجتماعي نقش موثري بر عهده گرفت. پس از جنگ جهاني اول استعمار انگليس در خاورميانه استراتژي نظامهاي سياسي را تغيير داده و به ايجاد سيستمهايي دستنشانده و وابسته به خود روي آورد. بر اين مبنا سلطنت قاجار به پايان رسيده و دوره سلطنت پهلوي با اين خطمشي آغاز گرديد. نظام پهلوي خطمشي دولت ـ ملتي متمرکز و تکگفتماني و کاراکتري نظامي و دسپوتيک را دنبال نمود و محوريت آن نيز بر ترويج فرهنگ غربي در جامعه استوار گرديد. کشف حجاب اگرچه روندي ناهمگون با رسوم و بافت اجتماعي ـ فرهنگي ايران بود اما مستقيما بر زن تحميل گشت. پروسه مذکور با وجود اينکه در صدد بود پايههاي سنتي جامعه را متلاشي نمايد و زنان را به مشارکت در عرصههاي اجتماعي از قبيل فرهنگي, هنري و ورزشي هدايت کند اما به دليل نامتناسببودن آن با واقعيت جامعه ايران, زن را بسوي بحران هويتي سوق داده و به خدمت نظام مردسالار درآورد. زنان ديناميک اساسي تحول در ساختارهاي جامعه ميباشند. اما رژيم پهلوي با بکارگيري جنبه منفي اين مهم, مشارکت زن در عرصههاي اجتماعي را در راستاي منافع خود جهتدهي نموده و بيشترين استفاده ابزاري و تبليغاتي را از آنان برد. بديهي است که زن با تکيه بر غناي فرهنگي و اراده ذاتي خود در مقابل روند تحميلي تابعيت و برخوردهاي نظام پهلوي به مخالفتي گسترده پرداخت. تلاطم و گسست ساختار سنتي خانواده که در نتيجه مهاجرت روستاييان به شهرها و گسترش شهرنشيني تحت لواي مدرنيته صورت گرفت بخش ديگري از مصائبي است که بيش از هر قشري زنان را دچار سرگرداني نمود. ارتقاي سطح آگاهي و گرايش آزاديخواهي زنان از سالهاي 1930 به بعد رشد بيشتري نمود و بسوي نهادينگي گام نهاد. در اين مرحله اتحاديهها و موسسات ويژه زنان تاسيس شده و مبارزاتي در زمينههاي حقوق و آموزش زنان به عمل آمد. مجالسي با هدف اتحاد زنان و جهتدهي آنان بسوي کسب حقوق خود تشکيل گرديد که نتايج ثمربخشي را به همراه آورد. بايد گفت که مسائل زنان و تبعيضهاي جنسيتي که بر آنها تحميل شده بود در اين مرحله بصورتي سازمانيافته مطرح گرديد, از اينرو نهادينگي مطالبات زنان گام بسيار مهمي تلقي ميشود, از طرفي سرکوب زنان و نهادهاي آنها توسط نظام پهلوي, مرحلهاي نظاممند و قانوني در مخالفتهاي جمعي و سازماندهيشده زنان بشمار ميآيد و اين مورد فراتر از تبعيضها و ستمهاي اعمالي در خانواده, جامعه و... بر زنان بوده که در نتيجه آن بسياري از نهادها و تشکلات زنان از ميان برداشته شده و يا منفعل گشتند. در اين مرحله تحت تاثير انقلاب شوروي جنبشهاي چپ در ايران فعاليتهاي گستردهاي را آغاز نمودند. نگرش اين جنبشها به حقوق زن از ابعاد پيشرفتهتري برخوردار بود. به همينسبب زنان در آنها مشارکتي فعالانه بعمل آورده و اين گرايش براي زنان در ايران از اهميت شاياني برخوردار است. فشار و متدهاي خشونتي در اين مرحله تا حدي بود که زنان زيادي در قبال حفظ اراده و هويت خود توسط رژيم اعدام شدند. البته ميزان موفقيت زنان در اين مرحله قابل بحث بوده و بايستي با ديدي علمي آن را ارزيابي نمود. معضلات و تنشهاي اجتماعي در اواخر دوره پهلوي ابعاد بسيار وسيعي به خود گرفته و شرايط لازم براي انقلاب خلقهاي ايران را فراهم آورده بود. زنان که در حسرت آزادي و برابري بودند همانند همه اقشار جامعه به قيام عليه رژيم برخاسته, تا پيروزي آن فعالانه مشارکت جسته و نقش خود را ايفا نمودند. نظام نوين در نتيجه تحريف ماهيت اجتماعي ايران توسط جناح جزمانديش ديني خط سيري اسلامي به خود گرفت. حتي بدتر از قبل با غصب ارزشهايي که ثمره زحمات زنان بود حاکميت استبدادي خود را نهادينه نموده و در برابر فداکاريها و مطالبات آزاديخواهي آنان, با نهايت واپسگرايي اولين عملکرد اين رژيم نابود ساختن ديناميسم فعال و اراده زناني بود که در طول سالهاي مبارزه عليه رژيم پهلوي تلاشهاي مضاعفي از خود نشان داده بودند. رژيم اسلامي با ابداع فرمولاسيون "ولايت مطلقه فقيه" ـ که برداشتي از اقتدار 5000 ساله مردسالاري و فرم سياسي و واپسگرايي ديني ميباشد ـ پايههاي يکي از خشنترين نظامهاي تئوکراتيک را مستحکم نمود. اقتدار نشات گرفته از ذهنيت مردسالار و ساختار سنتي جامعه آکنده از ذهنيت و عملکردهاي تبعيض جنسيتي که پايههاي رژيم دينسالار بودند زنان را در همه عرصههاي اجتماعي ـ فرهنگي, حقوقي, سياسي و جنسي روبروي بنبستهاي غيرقابلتصوري نموده است. در قوانين رژيم اسلامي که بر پايه تبعيض جنسيتي با ماهيت شرعي و ديني آن تدوين شدهاند و زن آشکارا از لحاظ هويتي, ايدئولوژيکي, حقوقي, اجتماعي و فرهنگي نصف مرد تلقي گرديده است, عدم شايستگي, نقص فکري, هويت منسوب به مرد, تابعيت مطلق و... زنان شکلي رسمي و قانوني به خودگرفته است و حتي زيربناي قدسيت آنها را تعاريف مطلق و شرعي عليه جنس زن تشکيل ميدهد. برجستهترين نوع هجوم عليه زن, زندان بيست و چهار ساعته حجاب است که تحت هر شرايطي و در هر موقعيتي زن را مکلف به اعتقاد و عملي نمودن قالبها و مرزهاي تعيينشده از سوي نظام مردسالار و قوانين وي مينمايد. از طرف ديگر نظام آموزشي بر محوريت مرد, به تمامي در صدد پرورش زنان مطيع و مطابق با معيارهاي مردسالاري است. در نظام آموزشي تفکراتي حاکم است که تمام ابعاد روحي و احساسات زنان را با بيرحمي نابود نموده و زن را حتي از ابراز مخالفت و هويت طبيعي خود نيز دور مينمايد و به تمامي وي را مطيع و تابع سرنوشت گريزناپذير خود جلوه ميدهد. خانواده در ديدگاه ايدئولوژيکي و قانوني رژيم مقدس شمرده ميشود. خانواده تعريفشده در رژيم اسلامي عملا مدل کوچکشده دولت بوده و ارتباطي تنگاتنگ با آن دارد. بزرگترين و دامنهدارترين تبعيض جنسيتي در خانواده نهادينه شده است. رياست مرد بر خانواده, انتصابي غيرمستقيم از سوي نظام است. او ناظر بر تمام امور بوده و هر نوع برخورد و عملکردي عليه زن را حق طبيعي و مشروع خود قلمداد مينمايد. حق ازدواج, طلاق, تحقير زن, مالکيت, حق فرزند و منسوبيت او به مرد, سلب اختيار, ضرب و شتم و اعمال خشونت و حتي قتل زن در چارچوب ناموس و... حقوق فراجانبه و يکطرفه مرد در خانواده بر عليه زن ميباشد که با ضمانت قانوني جامعه مردمحور و رژيم اسلامي همراه است. نمادهاي خانواده مقدس و دولت مقدس از ويژگيهاي فوقالذکر برخوردار بوده و از هر نظر بر عليه زن طراحي شدهاند, بنابراين مشروعيت و مقدس بودن آنها با تبعيض جنسيتي ارتباطي مستقيم دارد. عرصههاي سياسي, اداري و اقتصادي در جامعه بطور کامل تحت حاکميت و محوريت مرد ميباشد و زنان و مشارکت آنان در اين عرصهها بسيار محدود است. در اين عرصهها اگر مشارکتي نيز وجود داشته باشد زير نظارت و مطابق معيارهاي نظام مردسالار است و زنان تنها در شرايط استثنائي و آن هم بصورت وابسته به مرد در اين عرصهها جاي ميگيرند. بر اساس قوانين قضايي و جزايي, زنان مغلوب هميشگي بوده و در شهادت, حق ازدواج, طلاق, ديه, ارث, سنگسار, محروميتهاي اجتماعي و... از هيچ ضمانت حقوقي برخوردار نميباشند. نظام اسلامي ايران به حدي که خود را تقديس نموده زن را منفور جلوه داده و با مرور زمان, اين معيارها به ارزشهاي اخلاقي و اجتماعي مبدل گشتهاند. آمارهاي خودسوزي, خودکشي, فرار از خانه و... زنان در جامعه روز بروز افزايش مييابد. اين موارد در واقع نمايانگر عدم تحمل و ابراز نارضايتي زنان از نظام درهمتنيده موجود, بافت سنتي جامعه و خانواده است. در طول حاکميت نظام اسلامي و در مقابل فشارهاي همهجانبه اين رژيم زنان پتانسيل عظيم مخالفت خود را حفظ نموده و مقاومتها و مبارزات گستردهاي را آغاز نمودند و در اين راستا موسساتي تشکيل شدند. بيشترين اين نهادها در زمينه حق آموزش و فعاليتهاي گوناگون زنان بوده و ضمنا براي زنان بيپناه, خانههاي امن تاسيس کردهاند اما به علت محدوديتها و فشارهاي رژيم نتوانستهاند سازمانهاي مستقل خود را تاسيس نموده و بدينوسيله ميزان تاثيرگذاري آنان بر جامعه و روند تحول آن محدود مانده است. رژيم اسلامي در چارچوب اهداف خود راه را بر تاسيس نهادهايي از جمله زنان بسيجي, خواهران زينب, دختران فرزانه و... گشود که تمامي اين اقدامات در جهت وابستهسازي زن به رژيم ميباشد. جنبش فمينيستي هرچند در مورد موضوع زن در جامعه و سلطه جنسيتي به تنوير جامعه پرداخته و براي دستيابي زن به حقوق مشروعش فعاليتهاي متعددي ترتيب داده, اما به علت عدم ارائه راهکارهاي علمي و موانع قانوني رژيم نتوانسته نيازهاي آزادي و برابري زنان را برآورده سازد. اين مسائل و مشکلات را بايستي با تحليلي علمي و ديدي انتقادي مورد ارزيابي قرار داد. مساله زن, زيربناي بحران و بنبستهايي است که نظام اسلامي از نظر ايدئولوژيک, سياسي, اجتماعي, حقوقي, اقتصادي و... در داخل و خارج با آن روبروست. همچنين پايههاي تحولات اجتماعي نيز به آزادي زن بستگي دارد. زنان هيچگاه تسليم واقعيتهاي تحميلشده بر خود نگشته و گوهر طبيعي خود را حفظ نمودهاند. زن بيشتر از هر قشر ديگري مورد ستم واقع گشته و از هر لحاظ خود را براي رسيدن به آزادي و برابري آماده نموده است و بديهي است که آزادي جامعه بدون آزادي زن امکانپذير نخواهد بود. بدينجهت همانگونه که زن در طول تاريخ نيروي محرک و ديناميک تغيير و تحول بوده است امروز نيز جهت دموکراتيزه نمودن جامعه و رژيم نقش پيشاهنگي را ايفا خواهد نمود. ج ـ زن در شرق کردستان تحقيقات علمي و دادههاي باستانشناسي نشان ميدهند که مزوپوتاميا (بينالنهرين) سرزمين اجدادي کردها بوده و مهد تمدن بشري و پيشرفت آن ميباشد. کردها با وجود اينکه در ايجاد و پيشرفت تمدنهاي خاورميانه مشارکت و نقش موثري داشتهاند اما در طول اعصار متمادي با تهاجمات و غارت نيروهاي گوناگون روبرو گشتهاند که جوانب آن در دو سده اخير, هويت و تاريخ اين خلق را با واقعيت ناگوار نابودي مواجه ساخته است. ابعاد ريشهاي انکار هويت, شکاف و تخريبات رواني و فکري در شخصيت کرد بوجود آورده و سبب عقبماندن آن از سطح پيشرفت جامعه جهاني معاصر گشته است. شرق کردستان نيز بصورتي ريشهاي از اين روند تاثير پذيرفته است. در ساختار ذهنيتي اين خلق هنوز هم تاثيرات جامعه نوسنگي به چشم ميخورد. کردها و بخصوص زنان کرد در طي اعصار گذشته بسياري از خصوصيات طبيعي و ساده جامعه نوسنگي را پاسداري و حفظ نمودهاند. ذکاي عاطفي دوره نوسنگي و فلسفه زرتشت بر ساختار خانواده کرد تاثيرات بسزايي داشته و عامل اصلي استواربودن آن ميباشد. اما جامعه کرد تاکنون نيز قادر به گذار از تاثيرات عميق و ريشهاي آن دوره نشده و در بافت سنتي آن تحولي پايهاي صورت نگرفته است. طبيعي است که ساختار ذهنيتي عقبمانده و وجود طرز تفکرات بنيادگرا و محافظهکار نخواهد توانست به مطالبات معاصر پاسخگو باشد. لذا نيازي مبرم به تحولات ريشهاي در ساختارهاي جامعه امري اجتنابناپذير است. خلق کرد عليرغم روبرو شدن با سياستهاي همهجانبه انکار و امحا و عوارض آن, تا به امروز هم توانسته است مقاومت نمايد که در اين ميان, نقش و مقاومت زنان کرد بسيار تعيينکننده بوده است. زنان کرد هرگز در مقابل سياست نيروهاي سلطهگر مبني بر آسيميلاسيون خلق کرد تسليم نشده و در واقع حافظان اصلي فرهنگ و ميهن بودهاند. ماهيت اصلي اين تخريبات, انحرافات و ازخودبيگانگي فرهنگي و هويتي کردها در اين بخش از کردستان نيز ويژگيهاي خاص خود را دارد. در حفظ ارزشهاي فرهنگي ـ ملي نقش زنان بسيار حائز اهميت است. زنان که احساس ميهندوستي عميقي را دارا هستند در قيامها و جنبشهاي ملي مشارکت نموده و متحمل ناگواريهاي بسياري شدهاند. اما در هيچيک از جنبش هاي کردي به جايگاهي که زمينهساز چارهيابي مشکلات خاص آنها باشد دست نيافتهاند و هميشه بصورت زيرمجموعه و يا به موازات اين جنبشها به مبارزه پرداختهاند. زنان اين بخش از کردستان در طول تاريخ با زنان ديگرخلقهاي ايران سرنوشت ناگوار مشابهي داشتهاند اما با وجود اين داراي ويژگيهاي مختص به خود ميباشند. در روند سياست فشار و سرکوب اعمالشده از سوي نظام بر خلق کرد, زنان آسيبديدهترين قشر اجتماعي بودهاند. زنان از طرفي در معرض ستم ملي قرار گرفته و از طرف ديگر نيز در ميان گرداب تبعيض جنسيتي و قوانين رژيم بر محوريت مردسالاري در تمام عرصههاي سياسي, اجتماعي, فرهنگي, اقتصادي و... با بنبست روبرو شده و تضادهاي زنان با نظام موجود و ساختار کلاسيک اجتماعي, آنان را به حد انفجار رسانيده است. مرد تحت فشارهاي سياسي, اقتصادي و اجتماعي نظام حاکم خشم خود را بر يگانه عرصه ملکيت و سلطه خود يعني همسرش تحميل ميکند. همزمان با آن, روابط اجتماعي نيز هنوز از سطح روابط فئودالي گذار ننموده و زن در محدودههاي ناموس و تبعيضهاي آشکار آن با دشواريها و خشونتهاي همهجانبهاي روبروست. در کانون خانواده عواطف, افکار و دستاوردهاي زن مورد استثمار قرار گرفته و اين برخورد به گونهاي در تار و پود خانواده نفوذ کرده است که زن از حق آزادي بيان, تعليم, تعيين سرنوشت, انتخاب شغل و... بيبهره مانده است. ازدواج اجباري دختران عليرغم اختلاف سني فاحش با مردان, پديدهاي است که در بسياري مناطق رايج است. زنان در شهرها هرچند تا حدودي از امکانات آموزشي و شغلي برخوردار هستند اما در اين مورد نيز تقليد از زنان جامعه غرب در اولويت قرار دارد. زنان در شرق کردستان بيش از هر قشر جامعه به تغيير و تحول اجتماعي و ايجاد دموکراسي نياز دارند. زن با کاراکتر و سرشتي عادل و مساواتطلب پايبند به ارزش هاي فرهنگي ـ ملي پتانسيل اساسي تحول در جامعه کرد است. زنان شرق کردستان, مبارزات رهبر آپو را بويژه در خصوص آزادي زن با حساسيت تمام پيگيري نمودهاند. بهميندليل در برابر توطئه بينالمللي عليه رهبري فعالانه مشارکت نمودند و صاحب موضع بودند. زيرا آنان نيز همانند زنان در بخشهاي ديگر کردستان از دستاوردهاي جنبش آزادي و معاصر کرد با پيشاهنگي رهبر آپو شهامت و جسارت گرفته و ارزشهاي 30 ساله مبارزات آزاديخواهي کرد را که با تلاشهاي فراوان و اهداي خون هزاران شهيد حاصل شدهاند از آن خود ميدانند. آنها غم و اندوه شهادت هزاران مبارز دلاور و قهرمان را که براي دستيابي به اهداف آزادي و برابري جان باختند عميقا احساس ميکنند و با ايمان به آزادي و برابري راستين, با مشارکت در مبارزات جنبش رستاخيزي زن که بر اساس ايدئولوژي رهبر آپو مبني بر "رهايي و آزادي زن" در هر چهار بخش کردستان سازماندهي شده, مفتخر و سربلند هستند. زنان با اندوختهها و تجارب تاريخي خود نيک آموختهاند که آزادي زن, آزادي جامعه را تحقق خواهد بخشيد. لذا سازماندهيهاي خود را بر پايه همبستگي و اتحاد جنسيتي گسترش داده و نياز به آزادي را حياتيتر از نياز به آب و نان ميبينند. جهت نيل به آزادي و برابري در جامعه, زنان بايستي سطح آگاهيهاي جنسي, ملي, تاريخي, حقوقي, سازماني و اجتماعي را بيش از پيش ارتقا داده و بدور از گرايشات تبعيضآميز, ديوارهايي را که مابين زنان کرد, فارس, آذري, بلوچ, عرب, ترکمن و... در ايران به ميان آمده است را از ميان برداشته, خود را به معيارها و مباني مبارزهاي مشترک برسانند. تمامي اين اهداف مقدس هيجانآور و شورانگيز بوده و در سازماني هدفمند با معيارها و مباني دموکراتيک و پيشرفته تحقق خواهد يافت. اتحاديه زنان شرق کردستان با اين اهداف تاسيس گشته و تمام زنان شرق کردستان و ايران را مخاطب برنامههاي خود ميبيند. اهداف و وظايف 1ـ سازماندهي درعرصه سوم الف) اتحاديه زنان شرق کردستان در چارچوب پيشبرد مدل جامعه دموکراتيک ـ اکولوژيک نهادينهشدن را در عرصه سوم (جامعهمدني) هدف قرار ميدهد. عرصه سوم خارج از محدوده اقتدار دولت و با توجه به نيازهاي مشروع جامعه نهادينه شده و مفاهيم و متد دموکراتيک در تمامي زمينهها مبنا قرار ميگيرد. عرصه مذکور جهت دموکراتيزهنمودن فرد, جامعه و سياست سازماندهي خاص خود را ايجاد نموده و در راستاي انتقال ابتکارعمل و اراده به جامعه در سطوح مختلف تلاش مينمايد. ب) بر اساس نيازمنديها و مطالبات زنان در عرصه اجتماعي ايجاد سازماندهيهاي ويژه و مستقل را هدف قرار ميدهد. ج) جهت ارتقاي سطح بينش و اراده زنان به منظور چارهيابي مشکلات آنان در عرصههاي مختلف و گسترش و پيشبرد فعاليتهاي ويژه در اين زمينه تلاش مينمايد. د) در ضوابط سازماني, فرهنگ و مشارکت دموکراتيک را مبنا قرار ميدهد. هـ) مشارکت فعال و گسترده زنان درچارچوب فکري و عملي را مبنا قرار ميدهد. و) در راستاي همکاري و ايجاد ارتباط با سازمانها و نهادهاي منطبق با "ايدئولوژي رهايي زن" و نهادهاي جامعه مدني و محيطزيستي که جهت تحولات دموکراتيک جامعه فعاليت کرده و با اعمال هرگونه تبعيض جنسيتي, روحي ـ رواني و فکري عليه زن, مبارزه مينمايند, تلاش ميکند. 2ـ دموکراتيزهنمودن دولت و سياست الف) جهت چارهيابي مسائل و بحرانهاي قومي, فرهنگي, سياسي, اقتصادي و..., "ايراني فدرال ـ دموکراتيک" را مناسبترين مدل و راهکار ميداند و تلاش براي تحقق آن را در اولويت اهداف خود قرار ميدهد. ب) جهت دموکراتيزهنمودن دولت و جامعه با ساختارهاي دولتگرا و هيرارشي مبارزه مينمايد. ج) گذار از رژيم تئوکراتيک ايران وجدايي دين از سياست را هدف قرار ميدهد. د) در راستاي گذار از سياستهاي متکي بر انکار و خشونت و براي آزادي تمامي اقليتهاي ملي ـ اتنيکي, ديني, مذهبي و فرهنگي بويژه آزادي خلق کرد تلاش مينمايد. هـ) مبارزه عليه مفاهيم و قوانيني که بر پايه تبعيض جنسيتي متداول گشته است و جهت پيشبرد نرمهاي حقوقي و دموکراتيک تلاش مينمايد. و) براي ايجاد و فعال نمودن نهادهاي مدني و موسسات دموکراتيک تلاش مينمايد. 3ـ تنظيم روابط جامعه ـ طبيعت و جامعه ـ فرد الف) عليه ساختارهاي متکي بر ذهنيت هيرارشي و سازمانهايي که با برنامههاي خود موجب آسيبديدگي و تخريب طبيعت ميشوند مبارزه نموده و جهت استحکام هرچه بيشتر توازن ميان جامعه ـ طبيعت و فرد ـ جامعه تلاش مينمايد. ب) جهت گذار از گرايشاتي از قبيل "طبيعت بيجان" و "انسانمحوري صرف", برنامههاي فرهنگي و آموزشي را در جامعه توسعه ميبخشد. ج) با اتکا به روابط مثبت, متقابل و مسولانه فرد ـ جامعه, فردباوري و حقوق و خلاقيت فرد را در جامعه مبنا قرار ميدهد. د) تحت هر شرايطي به آزادي انديشه, بيان و اراده انسان پايبند است. هـ) آزادي و حقوق بشر پايههاي دموکراسي ميباشند و دموکراسي واقعي به ميزان آزادي زن بستگي دارد لذا آزادي زن را منشا آزادي جامعه و فرد ميداند. و) با توجه به اينکه يکي از نيروهاي فعال و پيشاهنگ تحول دموکراتيک در جامعه, قشر جوان است, مبارزه عليه تمامي مفاهيمي را که اراده آزاد و دموکراتيک جوانان را سرکوب کرده و در راستاي حفظ منافع خاص گروهي و طبقاتي از آنها استفاده ابزاري مينمايد, مبنا قرار ميدهد. ز) عليه سوءاستفاده از کودکان به شيوههاي تجاري, جنسي و... مبارزه کرده و جهت ايجاد مدل خانواده دموکراتيک, يک نظام آموزشي و پرورشي که اسباب پيشرفت سالم کودکان و ضمانت آينده آنان را در اولويت برنامههاي خود قرار دهد تلاش ميکند. 4ـ انقلاب جنسيتي الف) بدون تحقق برابري جنسيتي هرگونه مطالبه آزادي و برابري در جامعه را بيمعنا و غيرممکن برميشمارد و به اين مقوله به مثابه برخوردي مبدايي مينگرد. ب) عليه همه حقوق و امتيازات تکجانبه مرد و ذهنيت جنسيتگراي اجتماعي مبارزه نموده و در راستاي پايانبخشيدن به هر نوع خشونت و ظلم و ستمي که بر زن روا داشته ميشود تلاش مينمايد. ج) در برابر ذهنيت نظام حاکم که بر محوريت تبعيض جنسيتي بنا شده و عوارض مخرب ناشي از آن, ايجاد سازماندهيهاي ويژه و مستقل زنان در همه عرصههاي اجتماعي را هدف قرار ميدهد. د) جهت احياي هويت واقعي زن که در نتيجه تحريف تاريخ از سوي نظام مردسالار از حقيقت خود دور مانده است, فعاليت کرده و براي دستيابي او به گوهر راستين و جايگاه تاريخياش در تمام عرصهها, به سازماندهي ميپردازد. 5ـ آموزش و پرورش الف) در راستاي تحقق انقلاب ذهنيتي, جهت تنوير جامعه بويژه زنان به منظور ايجاد جامعه دموکراتيک ـ اکولوژيک کوشش ميکند. ب) عليه سيستمهاي آموزشي متکي بر دگما و تبعيضهاي جنسيتي, طبقاتي, هويتي و اتنيکي مبارزه ميکند. ج) براي ايجاد نظام آموزشي دموکراتيک که استعدادها و خلاقيتهاي فرد را مبناي پيشرفت اجتماعي قرار دهد به فعاليت ميپردازد. د) با پايبندي به اينکه حق آموزش با زبان مادري از حقوق اساسي هر فردي ميباشد, با موانع و سياستهاي انکار فرهنگي و آسيميلاسيون مبارزه نموده و جهت پيشبرد زبان کردي پروژهها و طرحهاي آموزشي خاصي را ارائه ميدهد. هـ) اصل "امکانات آموزشي برابر" را جهت پيشرفت و ارتقاي سطح تحصيلات و دانش زنان اساس ميگيرد. در جهت ارتقاي مداوم سطح بينش مادران بعنوان نخستين معلمان کودکان با برنامههاي عملي, به فعاليت ميپردازد. 6ـ حقوق الف) در برابر تمام مفاهيم و نرمهاي حقوقي که رفتارهاي تبعيضآميز از جمله تبعيضهاي جنسيتي, طبقاتي, ملي, اتنيکي, عقيدتي, فرهنگي و سني را در بر ميگيرند مبارزه مينمايد. ب) جهت ايجاد آلترناتيوهاي حقوقي که فکر و اراده آزاد و مشارکت برابر زن را در همه عرصههاي اجتماعي تضمين نمايد تلاش ميکند. 7ـ فرهنگ و هنر الف) در برابر ساختار ذهنيتي متکي بر انکار و امحا و آسيميلاسيون فرهنگي و نظام تکگفتماني مبارزه ميکند. ب) جهت ارتقاي فکري و خلاقيت زنان در عرصههاي فرهنگي و هنري تلاش نموده و پيشاهنگي تبادل و قرابتهاي فرهنگي را در جامعه از وظايف اساسي زنان دانسته و ايجاد سازماندهيها و همايشها و... را در اين راستا مبنا قرار ميدهد. 8 ـ مطبوعات و رسانهها الف) عليه مفاهيم و قوانين رسانهاي مبتني بر تبعيض جنسيتي که افکار و اراده زنان و مشارکت آنان را با مانع روبرو ميسازد مبارزه مينمايد. ب) توسعه مطبوعاتي مبتني بر آزادي بيان و عقيده را از وظايف خطير خود برميشمارد. ج) دستيابي هر فرد به آگاهي و اطلاعات را حقي مسلم دانسته و تضمين آزادي بيان در مطبوعات را مبنا قرار ميدهد. 9 ـ اقتصاد الف) جهت ايجاد نظام اقتصادي برپايه توزيع عادلانه و رفع تبعيض اقتصادي و فاصلههاي طبقاتي و ايجاد رفاه اجتماعي تلاش مينمايد. ب) جهت مشارکت زنان در عرصههاي اقتصادي و استقلال آنان در اين زمينه فعاليت کرده و با وابستگي اقتصادي زنان و سوءاستفادههايي که در اين زمينه وجود دارد مبارزه مينمايد. ج) عليه تبعيض اقتصادي ميان دو جنس مبتني بر انکار و استثمار رنج, زحمت و دستاوردهاي زنان در عرصههاي توليدي, مبارزه مينمايد. 10ـ بهداشت و سلامت اجتماعي الف) هر کسي از حق دسترسي به امکانات بهداشتي و سلامت بهتر برخوردار است. ب) براي آموزش زنان و تضمين بهداشت و روانشناسي مادر ـ کودک ايجاد سازماندهيهاي ويژه را مورد هدف قرار ميدهد. 11ـ دفاع مشروع الف) جهت پيشبرد مبارزات مردمي ـ دموکراتيک و تعميق مفاهيم دموکراسي راديکال, مباني دفاع مشروع را همچون يک حق طبيعي و مشروع دانسته و در همين زمينه جهت آزادي رهبر آپو و بهبود شرايط زندگي ايشان در تمامي عرصهها تلاش مينمايد. ب) در مقابل سياستهاي مانعساز و تهاجمي رژيم که مطالبات دموکراتيک خلق را ناديده گرفته و در مقابل نافرماني مدني و قيام سياسي ـ دموکراتيک متوسل به خشونت ميشود, دفاع مشروع را در کليه زمينههاي سياسي, اجتماعي, فرهنگي, حقوقي و... و در صورت نياز به شيوه نظامي پياده خواهد نمود. ج) در جهت پاياندادن به سياستهاي تبعيض جنسيتي و خشونتهاي سياسي, اجتماعي, رواني, جسماني و... که بر زنان تحميل ميگردد به موازات مبارزات دموکراتيک و فعاليتهاي روشنگري زنان حق دفاع مشروع را در کليه زمينهها بکار خواهد گرفت. استفاده از اين حق تا زمان تحقق کليه مطالبات زنان در جامعه ادامه خواهد يافت. اساسنامه بخش اول: اصول کلي 1ـ نام سازمان: يةكيَتىي ذناني رِؤذهةلآتي كوردستان (اتحاديه زنان شرق کردستان) به اختصار YJRK 2ـ پرچم اتحاديه: رنگينکمان بر روي زمينه آبي و 16 اشعه خورشيد (به معناي خيزشهاي مردمي 16 فوريه 1999در شرق کردستان) که روي رنگينکمان قرار ميگيرند. 3ـ اهداف اتحاديه: مبارزه ايدئولوژيک, سياسي و سازماني جهت آزادي زنان بر مبناي ايدئولوژي رهايي زن و فراهم آوردن شرايط و راهکارهاي لازم جهت انجام اين امر هدف اساسي اتحاديه زنان شرق کردستان است. اتحاديه زنان شرق کردستان حول محور پارادايم جامعه اکولوژيک ـ دموکراتيک و ايدئولوژي رهايي زن به فعاليت در عرصههاي فرهنگي, سياسي, حقوقي, رسانهاي و اجتماعي پرداخته و فعاليتهاي خود را در سطح ايران و شرق کردستان بسط داده و زمينه را براي آگاهسازي زنان فراهم مينمايد؛ عليه نظام سلطهگر مردسالاري که بر طبيعت و جامعه و زن که شيرازه بشريت و تاريخ را تشکيل ميدهند, حکومت ميکند مبارزه کرده, جهت گذار از نظام فکري و ذهنيتي اقتدارطلبانه دولت تئوکراتيک تلاش نموده, آزادي زن که ذات ايدئولوژي آزادي خلقها در قرن 21 است را گسترش داده, مکانيسم زنان را فعال و آکتيو نموده و جهت ايجاد جامعه اکولوژيک ـ دموکراتيک مبارزه مينمايد. بخش دوّم: عضويت الف. تعريف عضويت 1ـ عضو YJRK کسي است که برنامه و اساسنامه اتحاديه زنان شرق کردستان را پذيرفته, خود را در برابر عملي نمودن آنها مسئول ميبيند. 2ـ نوع عضويت در اتحاديه به دو صورت است: آ) عضو حرفهاي: کسي که اهداف اتحاديه زنان شرق کردستان را پذيرفته, در راستاي ايدئولوژي آزادي زن با اراده آزاد و مشارکت دموکراتيک تمام وقت خود را صرف مبارزه نموده و در يکي از ارگانهاي اتحاديه خدمت مينمايد, عضو حرفهاي است. بـ) عضو نيمهحرفهاي (کادر محلي): کسي که با مشارکت دموکراتيک به طور پارهوقت در راستاي اهداف اتحاديه زنان شرق کردستان در يکي از عرصهها به مبارزه ميپردازد, عضو نيمهحرفهاي است. ب. وظايف اعضاء 1ـ جهت تحقق اهداف و خطمشي تعيين شده در برنامه و اساسنامه اتحاديه تلاش مينمايد. 2ـ مباني, استراتژي, سياست و آييننامههاي تعيين شده را پذيرفته و در جهت عملي نمودن آنها تلاش مينمايد. 3ـ به معيارهاي انضباطي اتحاديه پايبند بوده و در مقابل آنها خود را مسئول ميبيند. 4ـ در برابر هر گونه برخورد انحرافآميز نسبت به اهداف, مباني و خطمشي اتحاديه, مبارزه مينمايد. 5ـ به تنوع و دموکراسي با ديد احترام نگريسته و آن را مبناي مبارزه قرار میدهد. 6ـ با مبنا قراردادن نظري و عملي پارادايم جامعه دموکراتيک ـ اکولوژيک و انقلاب جنسي در راستاي تغيير و تحول جامعه در هر سطحي به خدمت ميپردازد. 7ـ در مساله ارتباط با طبيعت از ديدگاه انسانمحوري گذار نموده و براي گسترش و تعميم ديدگاه مبتني بر اصل "انسان, بخشي زنده از حيات طبيعت است, لذا بايستي به شيوهاي علمي و اومانيستي همزيستي با طبيعت را مبناي ايجاد جامعه اکولوژيک قرار داد", در جامعه, به مبارزه ميپردازد. 8ـ تخريبات ببار آمده از سوي سيستم مردسالار در ارتباط با زنان را با ديدگاهي علمي در شخصيت خود تحليل نموده و نتايج حاصله را به همه زنان تعميم ميدهد. 9ـ اراده, ابتکار عمل, نيرو و پتانسيل آزاد زن را احيا نموده و به نيروي بالفعل سازمانيافته مبدل مينمايد. 10ـ در مقابل ذهنيت سرکوبگر و حملات جسمي, رواني و فکري وارده بر زن همواره مبارزهاي بنيادين را مبنا قرار ميدهد. ج. حقوق اعضاء 1ـ از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن در هر سطحي برخوردار است. 2ـ از حق انتقاد, خودانتقادي, پيشنهاد و آزادي بيان در جلسات رسمي برخوردار است. 3ـ با ارائه دلايل موجه و قانعکننده از حق استعفاء از عضويت و اعتراض به ماموريت برخوردار است. 4ـ در چارچوب ضوابط سازماني که بدان وابسته است در مقابل انتقادات و اتهامات وارده از حق دفاع از خود برخوردار بوده و در صورت پايمال شدن حقوقش ميتواند آنرا مطالبه نمايد. 5ـ از حق مشارکت در دورههاي آموزشي با توجه به امکانات موجود برخوردار است. 6ـ در چارچوب ضوابط سازماني از حق کسب اطلاع در رابطه با فعاليت عرصهها و مناطق مختلف اتحاديه برخوردار است. د. ويژگيهاي اعضاء 1ـ در برابر اعمال سياستهاي فشار و ايزولاسيون بر رهبر آپو مبارزه نموده و آزادي رهبر آپو را بعنوان يک اصل, سرلوحه مبارزات خود قرار ميدهد. 2ـ با پايبندي به اين اصل که "شهيدان, گذشته, حال و آينده ما هستند" شهيدان راه آزادي را منشاء و منبع روحيه انقلابي دانسته و جهت عملي نمودن خطمشي آنها به مبارزه ميپردازد. 3ـ معيارهاي جامعه دموکراتيک ـ اکولوژيک, حقوق اساسي و آزادي انسان و برتري حقوق را مبنا قرار داده و در جهت بسط و تفهيم آنها در جامعه تلاش مينمايد. 4ـ با اعمال تبعيضات جنسي, فرهنگي, ديني ـ مذهبي, نژادي و ملي مبارزه نموده و به هويت و حقوق و اراده ديگران احترام ميگذارد. 5ـ با مبنا قرار دادن روشنگري تاريخي و اجتماعي در راستاي تعليم خود و جامعه همت گمارده و براي تحقق انقلاب ذهنيتي تلاش مينمايد. 6ـ خصوصيت وجداني و عواطف موجود در بطن و سرشت زن را با ديدگاهي علمي تحليل کرده و به منظور ايجاد تعادل ميان ذکاي طبيعي و ذکاي تحليلگر تلاش مينمايد. 7ـ با مبنا قرار دادن اينکه تضادهاي جنسي عامل رفع تضادهاي اجتماعي ميباشد, مبارزه جنسي را جهت چارهيابي مشکلات اجتماعي و اکولوژيک در مرکزيت اهداف و مبارزه خود قرار ميدهد. 8ـ در برابر خطاها و اشتباهات داراي فضيلت خودانتقادي مي باشد. 9ـ ساده, فروتن و فداکار است. 10ـ با اعتقاد به اينکه "خود شناسي, منشا تمام شناختهاست" و بر پايه مواخذه شخصي در جهت ارتقاء سطح آگاهي خود تلاش مينمايد. 11ـ مخالف هرگونه نابرابري جنسي ميان زن و مرد بوده و آزاديخواه و مساواتطلب ميباشد و با هرگونه برخورد سرکوبگر و بندگيساز که از ذهنيت حاکم نشات ميگيرد, مبارزه مينمايد. هـ. عضويت, کنارهگيري و اخراج 1. عضويت آ) کسي که خواستار عضويت حرفهاي اتحاديه زنان شرق کردستان باشد درخواست خود را به صورت کتبي به کورديناسيون YJRK ارائه ميدهد. با تائيد دو سوم اعضاي کورديناسيون عضويت پذيرفته ميشود. بـ) کسي که خواستار عضويت نيمهحرفهاي YJRK باشد درخواست خود را به صورت کتبي به مديريت منطقه مربوطه تقديم ميکند و در صورت قبول مديريت مربوطه, عضويت پذيرفته ميشود. جـ) فرد در صورت عدم پذيرش درخواستش ميتواند با دلايل موجه دوباره مراجعه نمايد. 2. کنارهگيري از عضويت آ) هر عضو حرفهاي جهت کنارهگيري از عضويت بايد دلايل خود را به شيوهاي کتبي به کورديناسيون YJRK ارائه نمايد. در صورت موافقت دو سوم اعضاي کورديناسيون کنارهگيري صورت ميپذيرد. بـ) هر عضو نيمهحرفهاي جهت کنارهگيري از عضويت بايد درخواست خود را به طور کتبي به مديريت منطقه مربوطه تقديم کند. در صورت تائيد مديريت منطقه مربوطه کنارهگيري صورت ميپذيرد. 3. اخراج آ) هر عضو در صورت انحراف از خطمشي و ضوابط سازماني, پرونده او به کميته انضباطي PJAK انتقال داده شده و با اطلاع کورديناسيون YJRK و تائيد کميته انضباطي, اخراج ميگردد. بـ) عضوي که در صورت مخالفت با خطمشي ايدئولوژي رهايي زن به دادگاهي احتياج داشته باشد, پرونده او به کميته انضباطي PAJK (حزب آزادي زنان کردستان) واگذار خواهد شد. در اين رابطه, تصميم کميته انضباطي PAJK با اطلاع کورديناسيون YJRK اجرا ميگردد. بخش سوم: ساختار سازمان الف. در رابطه با رهبر آپو: 1ـ اتحاديه زنان شرق کردستان رهبر آپو را به عنوان پيشاهنگ ايدئولوژي رهايي زن پذيرفته و عملا به رهنمودهاي ايدئولوژيکي و سياسي ايشان پايبند ميباشد. ب. کنگره اتحاديه: 1ـ بالاترين ارگان تصميمگيري YJRK, کنگره است. کنگره اتحاديه زنان شرق کردستان هر دو سال يکبار و با مشارکت حداقل دو سوم نمايندگان منتخب, برگزار ميشود. 2ـ اعضاي کنگره از طريق انتخابات دموکراتيک و از ميان اعضاي اتحاديه انتخاب ميشوند. 3ـ کنگره مرجع تصويب و يا تغيير برنامه و اساسنامه اتحاديه زنان شرق کردستان ميباشد. 4ـ کنگره, برنامهها و سياستهاي کلي اتحاديه را تعيين نموده و بر کليه فعاليتهاي آن نظارت مينمايد. 5ـ در کنگره انتخابات با رايگيري مخفي و شمارش علني آراء برگزار ميشود. 6ـ همه اعضا و نهادهاي زيرمجموعه اتحاديه در برابر عملينمودن مصوبات کنگره مسئول ميباشند. 7ـ در صورت نياز و با درخواست حداقل دوسوم اعضاي اتحاديه, کنگره فوقالعاده برگزار ميشود. ج. کنفرانس اتحاديه: 1ـ کنفرانس در فاصله زماني ميان دو کنگره برگزار ميشود و در صورت لزوم و با درخواست دوسوم اعضاي کورديناسيون اتحاديه ميتواند بصورت فوقالعاده برگزار شود. 2ـ در کنفرانس رويدادهاي مهم سياسي و وضعيت سازماني ارزيابي شده و تصميمات لازم اتخاذ ميشوند. 3ـ کنفرانس صلاحيت ايجاد تغيير در برنامه و اساسنامه را ندارد. د. کورديناسيون اتحاديه: 1ـ کورديناسيون YJRK از 9 عضو تشکيل ميشود. 2ـ اعضاي کورديناسيون با توجه به عملکرد, بازدهي کاري و ارائه پروژه فعاليتي از سوي کنگره انتخاب ميشوند. هر عضو براي دو دوره متمادي از حق انتخابشدن براي کورديناسيون اتحاديه برخوردار است. 3ـ کورديناسيون در برابر اجرا و نظارت بر خطمشي ايدئولوژي, سياسي و سازماني اتحاديه مسئول ميباشد. 4ـ کورديناسيون در برابر کنگره مسئول بوده و گزارش فعاليتهاي دو ساله خود را به آن ارائه ميدهد. 5ـ همايشهاي دورهاي کورديناسيون سه ماه يکبار ميباشد که با شرکت حداقل دوسوم اعضا برگزار ميشود و نتايج آن به تمام اعضاي اتحاديه ابلاغ ميگردد. 6ـ همايشهاي گسترده کورديناسيون با حضور تمامي اعضا هر شش ماه يکبار برگزار ميشود و نتايج آن به تمام اعضاي اتحاديه ابلاغ ميگردد. 7ـ کورديناسيون و اعضاي اتحاديه بنا به ظرفيت تعيينشده در اساسنامه PJAK, در مديريت و همه ارگانها و عرصههاي مختلف فعاليتي حزب با اراده آزاد خود مشارکت مينمايند. 8ـ کورديناسيون اتحاديه در تصميمگيريهاي خود, اراده آزاد را مبنا قرار داده و نظرات و پيشنهادات اعضا را مد نظر قرار ميدهد. بخش چهارم: ضوابط سازماني 1ـ ضوابط سازماني اتحاديه بر پايه آزادي بيان, برخورد دموکراتيک, مشورت و تعاون استوار ميباشد. 2ـ کورديناسيون اتحاديه از همه اعضا و نهادهاي فعاليتي, گزارش کاري درخواست نموده و پس از ارزيابي, رهنمودهاي لازم را ارائه ميدهد. 3ـ اعضا و يا ارگانهايي که در تماس مستقيم با جامعه به فعاليت ميپردازند موظفند هر سه ماه يکبار گزارش فعاليتهاي مختص به زنان در عرصه فعاليتي خود را به مديريت مربوطه ارائه نمايند. 4ـ کورديناسيون اتحاديه, تقسيمات و تنظيم داخلي اتحاديه را به انجام ميرساند و با کورديناسيون عمومي PJAK هماهنگي مينمايد. 5ـ موارد نقض مقررات جهت بررسي به کميته انضباطي PJAK ارجاع ميشوند. 6ـ خطمشي ايدئولوژيک ـ سياسي حزب حيات آزاد کردستان و استراتژي "ايراني فدرال ـ دموکراتيک" را بعنوان نيروي اساسي مبارزه خود پذيرفته و در عملينمودن آن, خود را مسئول ميبيند. 7ـ جهت برقرار کردن رابطه و هماهنگي با تمام سازمانها و تشکلات زناني که بر اساس ايدئولوژي رهايي زن مبارزه ميکنند, کوشش مينمايد. 8ـ در راستاي ايجاد رابطه با تمام سازمانها, موسسات و شخصيتهايي که در ايران و شرق کردستان در برابر معضلات اجتماعي و زيستمحيطي مبارزه ميکنند, در تلاش ميباشد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 21:31 توسط namalom
|
|
||
|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1384ساعت 7:20 توسط namalom
|
|
||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1384ساعت 7:19 توسط namalom
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||